|
وقتی نرگس مرد گلهای باغ همه ماتم گرفته و از جویبار خواهش کردند برای گریستن به آنها چند قطره آب وام دهد.
سلام یه دوست خوب برام نوشته که چرا غمگینی؟ اگرم نخوای غمگین باشی غمگینت می کنن.این رسم ادماس.خیلی وقتا از اینکه مشکلات و ناراحتی ها رو درک می کنم و احساسش می کنم متنفرم و می خوام به دوران بچگی برگردم که از این چیزا زیاد نمی فهمیدم یا خودم رو قاطی نمی کردم اما حالا اگرم بخوام نمی شه.تنهام.از هر نظر که بگین ریختم به هم.البته یه مدتیه بی خیال شدم یکم بهترم.یه جورایی سعی می کنم از این به بعد زیاد غمگین ننویسم(البته اگه بتونم)و یه چیز دیگم گفتین که جالب بود چشم اون نصیحتتون رو اجرا می کنم.خدایا ممنون از همه لطفات.شکرت.
روزگاری من و تو
سلام به همه ی دوستان البته دیگه دوستی نمونده برام.دلم به دوستای وبلاگم خوش بود.بی خیال. چرا همیشه کسی که ساده ست و واسه همه دلش خوبه ازش سواستفاده می کنن؟تورو خدا جواب بدین.واسه یه نفر یه کاری کردم که کاش نمی کردم واقعا اشتباه کردم.اخرسر بجایه اینکه بهم بگه ببخشید دستت درد نکنه یه کاری کرد که واسه همیشه از خوبی کردن در حق این ادما توبه کنم و بدونم دارم چیکار می کنم و اطرافیانم رو بشناسم.دارم کلاس ویولن میرم که همیشه عاشقش بودم چون زیاد علاقه دارم هرچی که میگه استادم زود یاد میگیرم این ساز شده مونسم وقتی دلم میگیره میرم سراغش و یکم خالی میشم.ابجیمم که بهمن میاد از بابا قول گرفتم امتحانام که تموم بشه بزاره برم بعد با ابجیم برگردیم.جمعه ی گذشته با مامانم داشتیم میرفتیم عروسیه دوستم بابام نبود داشتم با مامانم حرف میزدم یهو حواسم پرت شد رفتم رو اون چیزا هست که میزارن وسط خیابون یعنی نباید از اونجا رد بشن و بسته شده رفتم رو 2 تاش واااااااااااااااااااااااااااای مامور راهنمایی و را...گفت بزن کنار مدارکت رو بده.منم گیر دادم که توروخدا بزار برم گفت تو اقلا برو عقب اونارو در بیاریم خلاصه قاط زد مامانم می گفت جریمه نکن راننده ی خوبیه تو جاده رانندگی می کنه منم می خندیدمم گفتم مامان چه ربطی داره خلاصه بامعرفتی کرد و جریمه نشدم.
" سیب سوخته تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی
دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی به تاریکی
گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ بگیر از چشمای کورم
عذاب کهنه ی خوابُ من از تکرار بیزارم از این
لبخند پژمرده از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم
برده میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره سر
راه بهشت من درخت سیب می کاره چرا گریه ام نمی
گیره مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا میرم کجای
جاده دلتنگه چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته دلم پیر
و پریشونه یه کاری کن جوون باشم پرنده بودن آسونه
کمک کن آسمون باشم تا الان هیچ گنجشکی نگفته من
قفس میخام آهای دنیا خفه م کردی ولم کن من نفس
میخام خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه "
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
سلام عید همگی مبارک.اگه هر بدی داشتم حلالم کنید. " دل های پاک خطا نمی کنند فقط سادگی می کنند و امروز
سادگی پاکترین خطای دنیاست.
============ ========= ========= === آینده از آن کسانی
است که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند. " " ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت .... عقده در دل
داشت ، روی خاک خالی کرد و رفت ! " " میدونی چرا آدم وقتی بزرگ میشه با خودکار مینویسه
؟.... برای اینکه یاد بگیره که هر اشتباهی پاک شدنی
نیست " " گناه من نیست که بعد از \" تو \" .... \" او \" آمد
.... تقصیر قوانین دستوری است ! "
چشم های آدمها از چشم های گرگ ها بی ثبات تراست. آنچه در اين چشمها می بينيم بسيار هولناک تر است
سلام به همگی سه شنبه استادمون یه چیز جالب گفت گفت چرا هرکی وبیاگ داره اونرو هر روز اپ نمی کنه از این به بعد بعد از امتحانا هر روز اپ می کنم.هر چند کسی نمیاد ولی اینکار رومی کنم
هر عشقی یک تولد دوباره است.بنابراین با دید منفی به ان نگاه نکنید.فکر نکنیدچیزی را از دست می دهید.شما در عشقجیزی برای از دست دادن ندارید.اگر واقعا چیزی داشتید ان چیز از دست رفتنی نبود. ***************** ****************** این بدن با مرگ از ما گرفته خواهد شد.قبل از اینکه مرگ انرا بگیرد به عشق تقدیمش کنید هرچه به شما تعلق دارد از شما گرفته خواهد شد.چرا قبل از اینکه انرا از ما بگیرند تقسیمش نکنیم؟این تنها راه برای در اختیار گرفتن ان است.کشمکش بین عشق و مرگ است.اگر بتوانید ببخشید مرگی در کار نخواهد بود.قیل از انکه از شما گرفته شود خودتان ان را هدیه کرده اید برای عاشق مرگی وجود ندارد.برای کسی که عاشق نیست همه ی لحظه ها لحظه ی مرگ است.زیرا در هر لحظه چیزی از او گرفته می شود بدن از بین می رود.لحظه ها از دست می رود ودر اخ مرگ به سراغش می اید.
شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني: يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني : يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا : گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟ گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني: ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا : صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟ دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
|
About![]()
سلام من نوشین هستم دختزی تنها خیلی تنها.متولد 22/11/67 یه جورایی انقلابی البته روز تولدم رو میگم یه زمانی خیلی شیطون بودم اما حالا نه رشته کامپیوتر دختری از طایفه کرد از سرزمین کردستان.رانندگیم خیلییییی دوس دارم یعنی وقتی رانندگی می کنم اروم می شم راننده تو جاده هام بابام همیشه میگه تو پسرمی اخه خدا رو شکر دااش ندارم یه ابجی دارم اونم هند دندونپزشکی می خونه 2سالل ازم بزرگتره کوچیکم 11سالشه عاشق رنگ زرد و عاشق داریوش هستم.یه جورایی به قول دوسام وقتی داریوش گوش میدم و دپرس هستم میگن اره دیگه داریوش و عرق سگی و یه نخ سیگار فقط کمه.
Home
|