تبليغاتX
رنگ زرد پاییز

بند بند وجودم زجه های شکنندهُآسمان را سر می دهد
ای شکوه باران های شک
ببار بر تمام شعرهایم
 زیر باران رفتم و چتر بی کسی ام را بر سر گرفتم
و اشک دوریت را با لبانم جمع بستم
اینک بالا و پایین چتر  بی کسی ام باران می بارد
 
پس بی کسی ام را دیگر فریاد نمی کنم
آسمان از برای من و من از برای او می گریست!
کاش عقیق گرانبها
تو را زودتر می خواستم
تا اینطور روزی به دیر آمدنم  دشنام ندهی
کاش باورت می کردم زودتر از آنی که بمیرم
کاش هیچ وقت نمی دیدمت تا اینطور طلسم نبودت شوم
ای بهانهُ بودن دیگر بدونت بهانه ای ندارم
آرزوی بوئیدنت را دوباره در خاطرم تکرار می کنم
اما تکرار مکررات هیچ!!
به چه؟؟
تو را از بین هزاران گل سرخ شبنم نخورده جدا کردم
 
من تو را می خواهم
من خدای درونت را از خدای درونم می خواهم
می خواهمت آنطور که شب مهتاب را
می خواهمت آنطور که ماهی آب را
می خواهمت امروز نه آنکه فردا را بدون تو بخواهم
تو را برای همیشه
و
همیشه را برای تو می خواهم
سرمای طلوع خورشید ، سرمای بی ماه بودن را نغمه می دهد
آسمان بی ماه  و
من بی تو را چه خواهد شد؟؟؟؟؟؟
هر چه می خواهم ماتم دوریت را از خود دور کنم بیشتر با من اجین میشوی
 
هنوز دوستت دارم
هنوز مپرستمت
کاش کنارت بودم و بر روی قلبت سرم را می کشتم
تا بدانی مرگم را
کاش دستانت را داشتم تا بر روی  قلبم می گذاشتم
تا بدانی زندگی ام را
پایان ده این لحظات بی تو شکستن را
دیگر ساقه ای  برایم نمانده تا تبر نبودت بشکندش
می خواهمت              کاش می خواستی ام
می بوسمت                کاش بوسیدنت تکرار میشد
می گریمت               
کاش نبودت با بودنت برابر میشد و به بودنت ختم میشد!
ای زیلای مهتابی آسمان بی کسی ام
   دوستت دارم   
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت19:43توسط نونو |
نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سايبانم بود و گم شد
به زير آسمان در سايه تو ، 
 جهان در ديدگانم بود و گم شد
 
*****
اکنون زمان گريستن است، اگر تنها بتوان
گريست، يا به راز داري دامان تو اگر بتوان
اعتمادي داشت، يا دست کم به درها!!! که در
آنان احتمالا گشودني است به سوي نابه کاران
با اين همه به زندان من بيا که تنها دريچه اش
به ديوانه خوانه می گشايد
اما چگونه و به راستي چگونه زندان من را
که اين چنين بي سرود و بي صدا مانده را
خواهي شناخت؟
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت19:41توسط نونو |

@ ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ،ابر بارنده تو خود از مائی !!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت19:24توسط نونو |
 
شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخنت پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!
 
و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....

قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست......

 

 

تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های ناآشنا 
وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند 
همیشه بالش سکوت را
زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم 
تا کسی صدایم را نشنود

اما تو ٬

تو که از گریه های پنهانی من باخبری

چه کنم 

گاهی همین گریه های گهگاه

جای خالی تو را

در غربت لحظه هایم پر می کند

                                           باور کن!!!!
 
 
 
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت19:21توسط نونو |

گور نیستی.....
 
 سیرابم کردی از فنا...
بقایم را تو خواهی داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
تو را کز دیدنت
مهرت به جانم عاشقانه داد پیمانه......
تو را کز چیدنم....زبان صورتی رنگ نگاهت را به نگاهم می دوزی..
به نگاه صورتی رنگ زبانم!!!!
فقط به بهانهُ درک وهم انگیز کشتن سالخوردهُ جوان!!!!!
سالخوردهُ جوانی که دیگر حتی بقای پس داده ات!!!!
 تشنهُ فنایش می سازد....
بیا تو ای سرخوش ژیلای مشکین چشم
که از آمدنت مرا
مرگیست شیرین....
گر نبایی
مرگم همان است ولی بی رمق...
 
می دانی مرگ را؟؟؟؟
می دانی فرق شیرین و بی رمق را؟؟؟؟
 
نمی دانی!!!!
گر می دانستی...
نه می آمدی
و
نه می رفتی.....
فقط می ماندی..............
نیامدی بدان که رفته ام....
گر آمدی   بدان که عاشقت !!!
عاشقانه حس خود را نیز با خود به گور نیستی برد!!!!!
دیگر چه بیایی و چه نیایی
کیست منتظرت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من؟؟؟؟؟؟؟
خوب فهمیدی .....مطمئن باش هستم
منتظرت!!........
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت13:2توسط نونو |

خدای خوب و مهربانم

در نا هموراری های مسیر زیستن

همان جاهایی که مسافر داستان رمقی برای حرکت نداشت

تنها تو بودی که امید رفتن را در دلش الهام کردی

و حدیث جاری شدن را در دلش افکندی

آری

تو به او اموختی که در اوج عطش

دلش خوش نشود به رخسار سراب !

 

خدای زیبا و دوست داشتنی من

من   نمی ترسم از آتشی که وجودم را تجزیه می کند و خاکستر آن را باقی می گذارد

از در آمیختن با بیم دهنده هایی که چهره شان شبیه آدم بد های داستان های مادر بزرگ است خیالی ندارم !

من حتی از عدم جاودانگی روحانی خویشتن هم هراسی ندارم

فقط !

فقط می ترسم از شرمندگی در پیشگاه   دیدگان تو !

دیدگانی که از تجسم آن ما را منع کرده ای !

همان هایی که ظلمت کفر را "گاه" به دلم می افکند

 

آری !

من می ترسم مثل پسر بچه هایی که حرف پدرشان را آویزه ی گوش خود نکر ده اند

سرم را در مقبالت پایین بیاورم و و تنها شکایتم سکوتی باشد از سر فریاد !

 

خدای خوبم !

دوست دارم آنقدر برایت بگویم که ...

نه خسته نمی شوم

بگویم از آدم هایی که  قدرتشان را بر چهره ی رنجور جامعه می نمایاندند

و مغرور می شوند به این که چه راحت می توانند روزی خود را بر مردم ببند

 و زیر پرده ی معنویت خون به شیشه کنند

آنها نمی دانند نظاره گرشان در عرش گیتی ،  رزاقی یکتاست و نوازنده ی موسیقی حیات کس دیگریست !

 

خدای نیمه شب های بی صدای من !

تو همان پدری هستی که مسیر هدایت فرزندان را در وصیت نامه ی خود بازگو نمودی 

و آن را به دل آخرین فرزند سر به راه القا نمودی

تا قاصدی باشد برای تکامل یافتن دیگر بچه ها

اما !

من می ترسم همان اولاد نا اهلی باشم که منکر هدایت پدر می شود

فرزندی که آیین کنعان شدن را آموخت "فقط"

همانی که  تنها امیدش به کرامت پدر خویش است !

 

یا  علی کل شی قدیر !

تو می دانی هر آنچه که در چشمه سار وجودم جاری می شود

و از سخصیتی که گاه در وجود من متولد می شود آگاهی

نوزادی که همیشه شیطان می خوانمش !

همان رفیق روزهای سیاه و گاه سفید من  که اندام خود را بر بوم نوشته های من طراحی می کند

و سارق آرامش افکار وا ژه ها می شود !

خدای من سایه اش را از سرم کوتاه کن

تا پرتوی خورشید تو نوازشگر دست نوشته هایم شود

نه آتش شومینه ی خانه مان !

و تو می شناسی

گلبرگی را که حرارت نفس هایش گرما بخش سردی خیال من است

همان که طرح اندامش تحرک و جنب و جوش را به خیال خسته ام عرضه می کند

و ندای آغاز را با تارهای صدایش می نوازد !

خدایا !

چنان طراوتی به آن ببخش

که آسمان با دیدنش هوس نکند که ابری شود  "دیگر"

 

خدای نعره های زیر خاک !

می دانم که ذره ذره های خاک رویای عشقبازی با سلول های پیکرم را در سرشان گنجانده اند

و هر انچه که به آن می نازم خوراک خوش طعمی می شود برای سوسک ها و کرم ها و ...

و این غرور سرکش  به خضوعی سر به زیر مبدل می شود

آن گاه ، روحم با آن رخسار مه آلود و نه چندان اثیر و دلبرش می نشیند بالای سرم

و اشک می ریزد به حال صاحب خانه اش !

 

اما من همه ی آن ها را از یاد می برم "گاهی "

و آدمیت را می فروشم به قیمتِ  بی بهایی

و خانه ی دل را با متاع غفلت آراسته می کنم !

 

من بارها خوانده ام

که :  وَاٍنّه هو اَضحک و اَبکی

اما فقط آراستگی را می بینم

نه آراسته گر را

و دلم را خوش می کنم

به ابروهای کمانی

لب هایی قلوه ای

وهم دستانی کشیده و ظریف !

 

بارخدایا !

مرا آن گونه ساز که لایق پرستش تو شوم

و

تکمیلمان کن !

تا این گونه تتمه ی افکارمان خالی شود ! 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت12:59توسط نونو |
باور کن...

ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،
نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمي كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!
مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.
آنوقت تنها من مي مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.
مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم را مي خواهند.
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.

 
 
 
اگر روزي كسي از من بپرسد
كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست
 
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ
مرا راهي به غير از زندگي نيست
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت12:57توسط نونو |
عکسهای متنوع
Ta ra neh ha

Ta ra neh haTa ra neh haTa ra neh haTa ra neh ha

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت23:52توسط نونو |
smic Girl 
The heart of the ocean told me, you're the only one
You're like a rose in the snow, and you need the sun
And my heart is crying, when your love is dieing
What have I got to do?
And I'm tossing and turning, my heart is Burning
We're more than two
 
You're my cosmic girl, you are in my mind
And a girl like you, is so hard to find
You're my cosmic girl, from rainbow two
And to hell and back, I will go for you
Oh cosmic girl, come hear my heart
I'll never try to break apart
Oh cosmic girl, give me some time
I swear you're always on my mind
 
You are like the sunshine and I kiss away the rain
I tell you I miss you baby, can't we be friends
Let's stay together, here and forever
It's good for me, good for you
The heart of the ocean, is always in motion
What can I do?
 
 
عشق کهکشانی
 
گویدم دل اقیانوس، تنهایی  ...
چون رزی در برف محتاج آفتابی
وبدان که وقتی عشق میمیرد، قلبم غوغا بر پا میکند،
چه دارم برای رسید نت،
دستخوش آواجم و سر در گم، میسوزد این دل
چرا که متحد نیستیم
 
تو عشق کهکشانی من ، در ذهن منی
و سخت است مفهوم چنین عشقی
تو عشق کهکشانی من ، از میان رنگین کمانی
 برای رسیدن به تو ، فریاد بر می آورم و بر همه چیز پشت میکنم
آه، عشق کهکشانی ، در قلبم رسوخ کن
که من هیچ وقت نمی توانم آنرا ز قلبم جدا کنم
آه، دختر کهکشانی ، مرا مهلت ده
سوگند که تو همیشه در قلب منی
 
تو چون درخشش آفتاب، و من بوسه ای بعد باران
هان ای شراره، تو را از دست داده ام، مگر نمیشود که با هم باشیم؟
بگذار که با هم بمانیم، اینجا برای همیشه...
شایسته  برای من ، برای تو
قلب اقیانوس در تکاپو ست همه وقت
چــه کــــــنم؟
+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت23:33توسط نونو |
مهربان من !
 
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب آگاهم که زندگی،یکسر ، صحنه ی بازی ست.
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازیهای حقیرآفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه ی سوی خود بنگر وباز می گویم که مگذار زمان،پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزاران نفرین،حتی لحظه ای را بر نمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید،و دیدگان تو به تو
امان می دهند که راه ها راتا اعماقشان بپیمایی.
در آن لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابرفریاد های دیگران احساس می کنی.
در آن لحظه یی که تو از فراز ، پا در راهی می گذاری که در آن سوی آن ،
اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست .
در تمام لحظه هایی که تو می دانی و می شناسی و می خواهی شناخت.
به یاد داشته باش
که روز ها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش وشبیخون ظالمانه ی زمان
 
*****
 
یه روزی ،
      یه کسی،
           یه چیزی،
              یه جایی،
                 یه جوری،
                             . . .
                                صبر داشته باش . 
                                صبر داشته باش .
   
    ( فقط اینو بدون که خدا دوستـــــــــ داره . . .)
 
*****
 
خورشيد عشق هم نتوانست قلب يخي او را گرم
+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت23:30توسط نونو |
در ساحت عشق خود را از همه چيز خالي كن. آنگاه خدا خواهد آمد و در جان خالي ات خواهد نشست. اين پاداش از بيرون داده نمي شود ، بلكه از فراسو مي آيد . تو بر همه عالم عاشقي و او بر تو عاشق است . تنها راه رسيدن به خالق ، دوست داشتن "مخلوق" است. (اشو)
 
 
آنچه به عنوان عشق مي شناسيم ، عشق نيست ، چيزي نيست كه ما را به خدا نزديك كند . برعكس ما را از او دور مي كند. از نزديك ساختن آدمها به يكديگر نيز عاجز است . آنچه به نام عشق مي شناسيم ، ميل به تفوق است، برتري جويي است ، استثمار است ، وسيله ساختن ديگري براي رسيدن به هدفي است. گاهي نفرت ، حرص ، حسادت ، ترس از تنهايي .... در لباس عشق ظاهر مي شوند .
 
 
خاستگاه عشق ، استغناي توست . عشق بخشنده است . در عشق بخشنده ، تو وابسته معشوق نمي شوي و معشوق نيز وابسته به تو نيست . اين عشق فرديت عاشق و معشوق را غنا مي بخشد . اين عشق حسود نيست و قصد تملك نيز ندارد اما اين عشق زماني تحقق مي يابد كه تو سرشار از رحمت و روشنايي باشي . روشنايي ،لطف و رحمت در درون توست ، فقط بايد آن را بجويي تا بيابي . به درون سفر كن.(اشو)
 
 
عشق آتش است . آتش خداوند كه در بيشه سينه ها روشن است. تمام سرگذشت عاشق سه حرف بيش نيست : خامي كه پخته مي شود ، آنگاه مي سوزد . عشق با واژگان شعله سخن مي گويد. عاشقي همه سوختن است بي حضور خويشتن ، و معشوقي همه سوزاندن . عشق تو را به نيستي مي خواند و تو را از تو مي ستاند و سپس خود به جاي تو مي نشيند . (اشو)
 
 
اگر عشق واقعي وجود داشته باشد ، هرگز به وابستگي تبديل نمي شود ." در غير اين صورت" عشق فقط دانه ي دام بوده .تو در پي صيد يك ماهي به نام وابستگي بوده اي و عشق فقط طعمه اي بوده تا ماهي را بگيرد . وقتي كه ماهي صيد شد طعمه دور انداخته مي شود. (اشو
+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت23:23توسط نونو |
سزا یا پاداش....؟
 
نگو این باز آمد ...
خودم را می گویم خدا جان
خدایا با توام....
روبرویت نشستم و به خودم می گویم
کاش کنارم بودی!
کاش من رو از هستی مرگ آورم نجات می دادی!
سخت است اما اگر تو بخواهی سهل
تو نگفتی من چه کرده ای داشتم که اینگونه عذابم نمودی؟
ولی شکرت....
هنوز امیدوارم
اما هنوز موریانه های فکرم
جسمم را آزار می دهد
کجایید که بدانید چه می کشم؟
من همهُ درونم در درونم نهفته است.....
پس نگویید می دانید!
شما هیچ نمی دانید....
تمام شدم....
اگر می خواستم از اشکهایم جوهر نگارشم را بسازم!
تا میلیون ها سال نوری می توانستم
ناله و فریادم را مکتوب کنم!!!!!
اما چه کنم که
انسانم و
محدودم و
محکوم......
به خدا نمی دانید هفته ها را چگونه به ماه تبدیل کردم.....
وقتی ماه !!!! کنارم نبود.......
نمی دانید نقطهُ پایان من بود و
نمی دانم چگونه هنوز ادامه دارم؟؟؟؟
می خواهم داد بزنم...
می خواهم فریاد بزنم...
چه اشتباهی شده؟
آخر این سزای من نبود.....!
این سزای یک عاشق بی توقع نبود....!
این سزای کسی بود که 14 میلیارد چشم انسانهای زمین را بلعیده!!!!!!!!
من حتی چشم خودم را توان بلعش نیست!!!!
می دانم اشتباهی شده....
گناه من این است که
تمام
 تمام شدنم را برای آغاز دوبارهُ تولدم در عشق او به خدمت گرفتم!!!
این گناه من بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
دیگر نه تشنه ام  و نه  خواهم شد....
بگو چه کسی من و تو را در آسمان دیده ...
بگو چه کسی چشم  دیدنمان را نداشت که ...
نفرین بخشش بر او باد!!!
نفرین بخشش کم است
درود بر او باد که به خواسته اش رسید....
او نمی داند من هنوز خـــــــــــــدا را دارم...
اگر می تواند او را از من بگیرد!!!!
می دانم که باید همه را بخشید
حتی خودم را !!!!
که صادقانه و عاشقانه دوستش داشتم!
پس می بخشم...
خدایا تو نیز مرا ببخش............................
+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت23:23توسط نونو |

انتظار
به انتظار نبودی، ز انتظار، چه دانی؟
تو بی قراری دلهای بی قرار، چه دانی؟
نه عاشقی که بسوزی، نه بی دلی که بسازی
تو مست باده ی نازی، از این دو کار، چه دانی؟
هنوز غنچه ی نشکفته ای به باغ وجودی
تو روزگار ِگلی را که گشته خوار، چه دانی
تو چون شکوفه ی خندان و من چو ابر بهاران
تو از گریستن ابر نو بهار چه دانی
چو روزگار به کام تو لحظه لحظه گذشته
ز نا مرادی عشّاق روزگار چه دانی
درون سینه نهانت کنم ز دیده ی مردم
تو قدر این صدف ای درّ شاهوار، چه دانی
تو سربلند غروریّ و من خمیده قد از غم
ز بید این چمن ای سرو با وقار، چه دانی
تو خود عنان کش عقلیّ و دل به کس نسپاری
ز من که نیست ز خود هیچم اختیار، چه دانی
(معینی کرمانشاهی)
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت17:33توسط نونو |
چند سال از عمرت رو پاي عشق ريختي؟ چند ساعت از روز رو به فكر كردن به عشق مي گذروني؟ غمگيني؟ مضطربي؟ نااميدي؟ سرخورده اي؟ عصباني هستي؟ باور كن تقصير هيچ كسي جز خودت نيست. چرا به ما ياد نمي دن چيزها رو بيشتر از اون چه هست جدي نگيريم؟ چرا از زندگي كه مثل يه آسمون بزرگه يه قفس مي سازيم؟ چرا به ما ياد نمي دن كه مقصد همه چيز نيست و مسيره كه مهمه؟
********
دنيا مزخرفه؟ از دروغ و خشونت و تنهايي خسته اي؟ زندگي همينه. رنج بكشي و به ديگران لبخند هديه كني. تنها باشي و تنهايي ديگران رو پر كني. غمگين باشي و به ديگران شادي بدهي. دستت را به من بده. روياهايت را با روياهايم در هم بياميز. عطر زندگي را نفس بكش. ترس ها و تنفرهايت را دور بريز. شعر يعني زيبا خواستن دنيا از سوي من و تو . شعر يعني به زبان معصومانه ي كودكي سخن گفتن. شعر يعني آن طرف ديوار دروغ. شعر يعني من تو را دوست دارم و تو مرا دوست داري. شعر يعني زندگي مال ماست ، مال كودكانمان كه ايمان داريم تاريكي ها را خواهند تاراند و آنچه را كه ما نتوانستيم نشا نشان دهيم نشانمان خواهند داد...
 
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری . گابريل گارسيا ماركز
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت17:26توسط نونو |
 

 
 
عاشق هم باشيد،اما عشق را به بندي بر پاي يكديگر بدل نكنيد.
بگذاريد تا عشق دريايي باشد خروشان در ميان سواحل ارواحتان ...
با هم بخوانيد و پاي كوبي كنيد وشاد باشيد ،اما حريم تنهايي يكديگر را پاس داريد،
كه تارهاي عود از هم جدايند گرچه يك نغمه را مي نوازند. دل هايتان را به هم
بسپاريد و نه آزادي تان را. در كنار هم بايستيد ، اما نه آنچنان نزديك ، كه ستونهاي
 معبد دور از هم پا برجايند و درخت بلوط و سپيدار زير سايه هم رشد نمي كنند.
 
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت16:50توسط نونو |
@اگر............
اگر خدا كفيل رزق است غصه چرا؟
اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا؟
اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا؟
اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا؟
اگر قبر حق است ساختمانهای مجلل چرا؟
اگر جهنم حق است اين همه ناحق چرا؟
اگر حساب حق است جمع مال چرا؟
اگر قيامتی هست خيانت چرا؟؟؟
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت12:53توسط نونو |

@مرداب برای به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره، پس اگه كسی رو دوست داری، برای داشتنش سالها صبر كن.
         
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت12:52توسط نونو |
آدم عاقل وقتي عاقل است که عاشق باشد و آدم احمق به اين دليل احمق است که خيال مي کند عشق را مي فهمد . به زميني که مارا احاطه کرده است نگاه کن. بيا روي زمين دراز بکشيم و صداي قلب زمين را بشنويم . من مثل همه هستم با اين تفاوت که به قلبم گوش مي دهم و در مقابل اسرار حيات شگفت زده مي شود ، به معجزه ها باور دارم و همه کارهايم مرا به شوق مي آورد . جهان هميشه در مبارزه ما براي تحقق روياهايمان به ما کمک مي کند هر چند روياها احمقانه به نظر برسند ، روياهاي ما هست
.................................................................................................................
 
ای کاش برای آخرین بار دستان تو را در دستم لمس می کردم ای کاش یک بار دیگر در چشمان همچون دریایت نگاه می کردم ای کاش برای آخرین بار حس تو را در مورد خود می دانستم ای کاش برای اولین بار سر روی شانه های پر مهرت می گذشتم ای کاش در کنارم می ماندی و مرا تنها نمی گذاشتی و ای کاش همان گونه که من تو را دوست داشتم تو هم مرا دوست داشتی
.................................................................................................................
 
اولین کسی رو که عاشقش می شی دلت رو می شکنه و میره دومین کسی که میای دوست داشته باشی و از تجربه های قبلی استفاده کنی دلت رو بدتر میشکنه و میذاره میره بد دیگه هیچ چی برات مهم نیست و از اون به بعد می شی اون آدمی که هیچ وقت نبودی............ واگه یه آدمه خوب باهات دوست بشه تو دلش رو می شکنی که انتقام خودت رو بگیری و اون میره با یکی دیگه........ اینطوریه که دل هم رو میشکنن و کسی دیگه به عشق احترام نمیذاره.....

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت12:51توسط نونو |
تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه های من ... گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ...
وچشمانم ... که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ... نمي دانی چه غمگينند ...
چراغ روشن شب بود ، برايم چشم های تو ...  نمي دانم چه خواهد شد ...
پر از دلشوره ام ... بی تاب ودلگيرم ... کجا ماندی که من بی تو هزاران بار ، در هر لحظه می ميرم
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت12:49توسط نونو |
آلبوم جديد منصور به نام قشنگ

http://files.myopera.com/afshin4/files/hot.gif

Beautiful
 
 
http://files.myopera.com/afshin4/files/Afshin1.jpg

01 Doon Doone

02 Ghashangeh

03 Engar Na Engar

04 Dado Bidad

05 Bazi

06 Nemitooni


07 Ba Man Beh Az In Bash

08 Ye Roozi

09 Dastamo Begir


 درخواستی دوستان :آهنگ های کوروس سرهنگ زاده

http://files.myopera.com/afshin4/files/Afshin_06%20Feb.%2001%2023.50.jpg

Asemoon

Ashoftegi

Baad-e Bahaari

Biyaa Taa Gol Barafshaanim

Chesazam

Gaahi BeneGaahi

Gotaare

Harfe Keh Harf Miaareh

In Hamash

Khiaale Toe

KooAnShabha

Man Ki-am

MaykhahoGolafshan

Meetapad Delam

RakhtekhabeMara

Rokheto Khab emara

SaghiPorkon

SarGardaani

Shaame Shabaaneh

Shoghe Deedaar

Tanhaa Toee          

Zange Kaarevaan          

zohreh  

آلبوم درخواستی دوستان:آرش يوسفيان به نام ظالم

http://files.myopera.com/afshin4/files/Afshin_02%20Feb.%2002%2000.57.jpg

01.Zalem

02.Zakhmaye Ru Delam

03.Bia Pish e Man

04.Mitarsam

05.Del Be To Bakhtam

06.Maal e To

07.Asemoon e Abi

08.Tapesh e Ghalb
          
09.Arezoo
           
10.Mikhamet Bad Joor
           
11.Ashegh e To
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت12:49توسط نونو |
سال ها چه به تنهایی می گذرند،
پیش از آنکه در کنار تو بیاسایم.
 
How lonely all the years will run
             Until irest by these.
                 Lord de tabley
             ***************
خداوند ناظر میان ما باشد،
هنگامی که من وتو از هم دوریم.
 
May the lord keep watch between you
And me when we are away from each other.
                          The Bible
             *****************
دوری میان من وتو
مانند زمستان است.
 
How like a winter hath my absence
              Been from thee.
             William Shakespeare
         ********************
بیش از این نمی توانم تنها بمانم
محبوبم،بیش از این نمی توانم
قلب فرسوده ام وحشیانه می تپد
وبرای تو خواهد شکست.
 
I cannot be more lonelier,
More dear,I cannot be,
My worn hear throbs so wildly
         Twill break for thee.
               Emily Bronte
        ********************
قول بده که هرگز فراموشم نکنی،
    زیرا اگر تصور می کردم
    که فراموشم خواهی کرد
        هرگز نمی رفتم.
 
Promise me,pooh,that you wont
Forget me ever,because if Ithought
   You would,I wouldnot leave.
                   A.A. milne
       *********************
هیچ چیز مانند دوری دوستان زمین را
چنین فراخ نمی کند.دوری دوستان
طول وعرض جغرافیایی را تشکیل می دهد.
 
Nothing makes the earch seem so spacious
As to have friends at a distance:they make
            The latitudes and longitudes.
                Henry David Thoreau.
               ********************
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت12:48توسط نونو |
+نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت20:42توسط نونو |

در سایه درخت گردو و درخت بید ، پسرک دهقانی در کنار رود نشسته بود و به گذر ارام و خموش اب خیره گشته بود او جوانی بود که مزارع او را تربیت کرده بودند ، جایی که همه چیز از عشق میگفت . جایی که درختان یکدیگر را در اغوش گرفته بودند ، جایی که گلها به یکدیگر می خندیدند ، جایی که پرندگان از عشق می خواندند جایی که طبیعت تا ابد روح را موعظه میکرد . او بیست سال داشت .
دیروز او دختری را دید که در میان زنان نشسته بود و عاشق او شد . اما بزودی متوجه شد که او دختر امیر است . قلبش از او بازخواست میکرد و روحش از او انتقاد . اما تمامی این شکایات نه او را از عشق خویش باز گرداند و نه این ملامتها روح او را از واقعیت دور ساخت . پسرک ، در نزاع با قلب و روح خویش وامانده بود ، همانند شاخه درختی که بین باد شمال و باد جنوب در پیچ و تاب است .
جوان ، گل بنفشه ای را دید که در کنار گل افتابگردان میروید . بلبلی را دید که بیمارگونه اواز سر داده است و به تنهایی خویش خزید . ساعاتی که او عشق ورزیده بود ، چون شبحی از پیش چشم او گذشتند و احساساتش در میان اشک ، با کلمات جاری گشت .
(( ببین که عشق چگونه مرا به استهزاء گرفته است ! او به من ریشخند میزند و مرا به جایی راهنمایی میکند که امیدها به گناهان مبدل میشوند و اشتیاق به شرمساری . عشق که من انرا عبادت نمودم ، مرا تا قصر امیر بالا برد و جایگاهم را تا کلبه ای روستایی پایین اورد . او روحم را به سوی یک حوری بهشتی هدایت کرد که نجیب زادگان احاطه اش کرده اند و شرافت او را در بر دارد .
ای عشق من فرمانبردار و مطیعم ، اما تو برایم چه رقم زدهای؟ جاده ات از میان اتش میگذرد و شعله هایت مرا به کام گرفته است . چشمانم را میگشایم اما فقط تاریکی را میبینم . توانایی گفتار ندارم ، اما درباره اندوه میتوانم سخن بگ