|
بند بند وجودم زجه های شکنندهُآسمان را سر می دهد
ای شکوه باران های شک
ببار بر تمام شعرهایم
زیر باران رفتم و چتر بی کسی ام را بر سر گرفتم
و اشک دوریت را با لبانم جمع بستم
اینک بالا و پایین چتر بی کسی ام باران می بارد
پس بی کسی ام را دیگر فریاد نمی کنم
آسمان از برای من و من از برای او می گریست!
کاش عقیق گرانبها
تو را زودتر می خواستم
تا اینطور روزی به دیر آمدنم دشنام ندهی
کاش باورت می کردم زودتر از آنی که بمیرم
کاش هیچ وقت نمی دیدمت تا اینطور طلسم نبودت شوم
ای بهانهُ بودن دیگر بدونت بهانه ای ندارم
آرزوی بوئیدنت را دوباره در خاطرم تکرار می کنم
اما تکرار مکررات هیچ!!
به چه؟؟
تو را از بین هزاران گل سرخ شبنم نخورده جدا کردم
من تو را می خواهم
من خدای درونت را از خدای درونم می خواهم
می خواهمت آنطور که شب مهتاب را
می خواهمت آنطور که ماهی آب را
می خواهمت امروز نه آنکه فردا را بدون تو بخواهم
تو را برای همیشه
و
همیشه را برای تو می خواهم
سرمای طلوع خورشید ، سرمای بی ماه بودن را نغمه می دهد
آسمان بی ماه و
من بی تو را چه خواهد شد؟؟؟؟؟؟
هر چه می خواهم ماتم دوریت را از خود دور کنم بیشتر با من اجین میشوی
هنوز دوستت دارم
هنوز مپرستمت
کاش کنارت بودم و بر روی قلبت سرم را می کشتم
تا بدانی مرگم را
کاش دستانت را داشتم تا بر روی قلبم می گذاشتم
تا بدانی زندگی ام را
پایان ده این لحظات بی تو شکستن را
دیگر ساقه ای برایم نمانده تا تبر نبودت بشکندش
می خواهمت کاش می خواستی ام
می بوسمت کاش بوسیدنت تکرار میشد
می گریمت
کاش نبودت با بودنت برابر میشد و به بودنت ختم میشد!
ای زیلای مهتابی آسمان بی کسی ام
دوستت دارم ![]()
@ ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ،ابر بارنده تو خود از مائی !!!
خدای خوب و مهربانم در نا هموراری های مسیر زیستن همان جاهایی که مسافر داستان رمقی برای حرکت نداشت تنها تو بودی که امید رفتن را در دلش الهام کردی و حدیث جاری شدن را در دلش افکندی آری تو به او اموختی که در اوج عطش دلش خوش نشود به رخسار سراب ! خدای زیبا و دوست داشتنی من من نمی ترسم از آتشی که وجودم را تجزیه می کند و خاکستر آن را باقی می گذارد از در آمیختن با بیم دهنده هایی که چهره شان شبیه آدم بد های داستان های مادر بزرگ است خیالی ندارم ! من حتی از عدم جاودانگی روحانی خویشتن هم هراسی ندارم فقط ! فقط می ترسم از شرمندگی در پیشگاه دیدگان تو ! دیدگانی که از تجسم آن ما را منع کرده ای ! همان هایی که ظلمت کفر را "گاه" به دلم می افکند آری ! من می ترسم مثل پسر بچه هایی که حرف پدرشان را آویزه ی گوش خود نکر ده اند سرم را در مقبالت پایین بیاورم و و تنها شکایتم سکوتی باشد از سر فریاد ! خدای خوبم ! دوست دارم آنقدر برایت بگویم که ... نه خسته نمی شوم بگویم از آدم هایی که قدرتشان را بر چهره ی رنجور جامعه می نمایاندند و مغرور می شوند به این که چه راحت می توانند روزی خود را بر مردم ببند و زیر پرده ی معنویت خون به شیشه کنند آنها نمی دانند نظاره گرشان در عرش گیتی ، رزاقی یکتاست و نوازنده ی موسیقی حیات کس دیگریست ! خدای نیمه شب های بی صدای من ! تو همان پدری هستی که مسیر هدایت فرزندان را در وصیت نامه ی خود بازگو نمودی و آن را به دل آخرین فرزند سر به راه القا نمودی تا قاصدی باشد برای تکامل یافتن دیگر بچه ها اما ! من می ترسم همان اولاد نا اهلی باشم که منکر هدایت پدر می شود فرزندی که آیین کنعان شدن را آموخت "فقط" همانی که تنها امیدش به کرامت پدر خویش است ! یا علی کل شی قدیر ! تو می دانی هر آنچه که در چشمه سار وجودم جاری می شود و از سخصیتی که گاه در وجود من متولد می شود آگاهی نوزادی که همیشه شیطان می خوانمش ! همان رفیق روزهای سیاه و گاه سفید من که اندام خود را بر بوم نوشته های من طراحی می کند و سارق آرامش افکار وا ژه ها می شود ! خدای من سایه اش را از سرم کوتاه کن تا پرتوی خورشید تو نوازشگر دست نوشته هایم شود نه آتش شومینه ی خانه مان ! و تو می شناسی گلبرگی را که حرارت نفس هایش گرما بخش سردی خیال من است همان که طرح اندامش تحرک و جنب و جوش را به خیال خسته ام عرضه می کند و ندای آغاز را با تارهای صدایش می نوازد ! خدایا ! چنان طراوتی به آن ببخش که آسمان با دیدنش هوس نکند که ابری شود "دیگر" خدای نعره های زیر خاک ! می دانم که ذره ذره های خاک رویای عشقبازی با سلول های پیکرم را در سرشان گنجانده اند و هر انچه که به آن می نازم خوراک خوش طعمی می شود برای سوسک ها و کرم ها و ... و این غرور سرکش به خضوعی سر به زیر مبدل می شود آن گاه ، روحم با آن رخسار مه آلود و نه چندان اثیر و دلبرش می نشیند بالای سرم و اشک می ریزد به حال صاحب خانه اش ! اما من همه ی آن ها را از یاد می برم "گاهی " و آدمیت را می فروشم به قیمتِ بی بهایی و خانه ی دل را با متاع غفلت آراسته می کنم ! من بارها خوانده ام که : وَاٍنّه هو اَضحک و اَبکی اما فقط آراستگی را می بینم نه آراسته گر را و دلم را خوش می کنم به ابروهای کمانی لب هایی قلوه ای وهم دستانی کشیده و ظریف ! بارخدایا ! مرا آن گونه ساز که لایق پرستش تو شوم و تکمیلمان کن ! تا این گونه تتمه ی افکارمان خالی شود !
smic Girl
آلبوم جديد منصور به نام قشنگ
چگونه بسويت بيايم ؟اي ستاره آسمان شبهاي تيره و تار من با اين فاصله اي که بين من و تو
salam barobach khaily delam gerefteh babamo khaily doos daram ye moshkeli baram pish oomad khaily azam narahate man asheghe babamam doa konid babam mese ghablana doosam dashte bashe akhe az vaghty ke az hend az pishe khahare golam bargashtam inghad moshkelato asabkhoordi baram pish oomad ke hichi dege mariz shodam alanam hastam.bacheha baratoon ke goftam bara babaye azizam moshkele mali pish oomade doa konid doros beshe oon namarday ke poolesho khordan behesh bargardoonan va dobare man yesar beram hend akhe khaharam oonja dars mikhoneh vali man faghat mikham beram vase gardesh vase hamechi az hamatoon eltemase doa daram .doosetoon daram. yahagh
عجب روزگاري است ، عاشق مي شوي مي گويند ديوانه است . ديوانه مي شوي مي گويند حتما” عاشق شده ! وقتي زنده اي يك نفر هم سراغت را نمي گيرد ، وقتي مردي ، دسته دسته به ملاقات جنازه ات مي آيند ! خواستم خوشبختي را معني كنم ، معناي زندگي يادم رفت . خواستم سختي آنرا تجربه كنم ، زندگي كردن را فراموش كردم ! عجب رسمي است ، همه عمر در انتظار لحظه هاي نابي ، لحظه هاي ناب در فكر دليل ! سرنوشت ، گره كوري به رشته عمرم زده كه از ترس گسستن نمي گشايمش . عاشق آدم پر چانه اي هستم كه با بستن دهانش در بهشت را به رويم مي گشايد . بستر خشك رودخانه مسير مهاجرت سرچشمه را به دريا نشان مي دهد . شادابي گلها پس از سيراب شدن بهترين دستمزد باغبان است . در فاصله بين گامهاي هزار پا سكوتي شنيده نمي شود . نگاه خشمگين از ديدن لبخند عاجز است . مي گفت در زندگي دو چيز را نمي توان علاج كرد : اول مرگ و دومي دل شكسته . آنقدر خداحافظ گفتن برايش سخت بود كه هميشه مي گفت : خدانگهدار!! بعضي ها سفر را ، پيمودن جاده مي دانند و بعضي ها رفتن به جايي ديگر ! عقيده داشت هر چيز به يكبار تجربه كردنش مي ارزد ،حتي مرگ ! هميشه دست به عصا راه مي رفت تا در زندگي زمين نخورد . خواب را برخورد حرام كرد تا خواب همسايه را آشفته نكند . ميگفت : تا فراموش نكرده ام بگويم كه من خيلي فراموشكارم ! آنقدر چشم و گوش بسته بود كه نه مي ديد و نه ميشنيد .! هارولويد چون مي دانست كه خيلي زود فراموش مي شود خودش قبل از مرگ خودش به احترام خودش ! با آويزان شدن از عقربه ساعت ،چند لحظه زمان را فرمان سكوت داد ! براي تاريكي سينما ، حلقه فيلم حكم حلقه دار را دارد ! اين حقيقت تلخ است كه تلويزيون شيرين است ! از حول فيلم افتاد تو تله ويزيون ! پول و هنر ،دوروي يك فيلمند . اي كاش ماهي هم مي توانست مثل قطره باران با آب كنار بيايد . ماهي كمتر از قطره باران از آب حرف شنوي دارد . مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد .
آيا نمي داني که هدف من تو هستي اي کاش نمي دانستم احساس کردم،قلبم گريه را آغاز کرده چون تمام رويا هاي مرا بر باد دادي يا ممکن است بگويي همه چيز مثل گذشته است هنگاميکه که همچنان دوستت دارم
دوسسسسسسسسسسسست دارم هوارتا
01 -Hads Bezan
|
About![]()
سلام من نوشین هستم دختزی تنها خیلی تنها.متولد 22/11/67 یه جورایی انقلابی البته روز تولدم رو میگم یه زمانی خیلی شیطون بودم اما حالا نه رشته کامپیوتر دختری از طایفه کرد از سرزمین کردستان.رانندگیم خیلییییی دوس دارم یعنی وقتی رانندگی می کنم اروم می شم راننده تو جاده هام بابام همیشه میگه تو پسرمی اخه خدا رو شکر دااش ندارم یه ابجی دارم اونم هند دندونپزشکی می خونه 2سالل ازم بزرگتره کوچیکم 11سالشه عاشق رنگ زرد و عاشق داریوش هستم.یه جورایی به قول دوسام وقتی داریوش گوش میدم و دپرس هستم میگن اره دیگه داریوش و عرق سگی و یه نخ سیگار فقط کمه.
Home
| |||||||||||