خواهر گلم داره از هند برمی گرده خیلی خوشحالم چون هر وقت اون برمی گرده به خاطر اون اقلا یه سری از غصه هام کم می شه چون مامان بابا می گن اون تنها خودشه وقتی بر می گرده غصه می خوره دیگه مجبوریم بهش هیچی نگیم منظورم درمورد مشکلات مالی هستش که برا بابام ژیش اومد میگم که الان ۱ساله که مرحمت اوستا کریم هنوز نصیبمون نشده دعا کنید سال جدید برامون خوب باشه من اگه اینارو میگم احساس می کنم می تونم اینجا کمی خالی شم و دوستای عزیزم باهام درد دل کنن
من شاید تا ۱۵ روز اپ نکنم اخه خواهرم تا اخرای فروردین اینجاس ولی من بعد ۱۵ حتما میام ولی شما نامردی نکنین بیان و بهم سر بزنید.خیلی دوستون دارم.حمیده جونم منو فراموش نکنی بهم حتما سر بزن گلم.با زبون خودمون میگم این یه تیکه رو
خوشتانم گرک گشتان.حتما بن بولام خواحافظ.یعنی(همتونو دوس دارم حتما بیان پیشم.خداحافظ.
مراسم جشن چهارشنبه سوری که در سرزمین های یاد شده بالا در سال 1371(1993)برگزار شد توسط فضانوردان فضاپیمای روسی«میر»در خارج از کره زمین فیلم برداری و عکاسی شد و در فردای همان روز از شبکه مرکزی تلوزیون روسیه پخش شد. در این فیلم بخشی از کره زمین به طور یکپارچه درخشان و مشتعل بود و در اعماق فضا با شکوهی هرچه تمامتر می درخشید. این پهنه درخشان سرزمین ایران بود.
در ایران باستان شب چهارشنبه سوری در بالای قصر پادشاهی یا کاخ های بزرگ، خرمنی از آتش روشن می کردند و دیگران نیز بالای بام خانه خود آتش روشن می نمودند. سوری به معنی سرخی، سرخ رنگ، مانند گل و شراب، و سور به معنی عیش و سرور و شادمانی و به معنی باره شهر و بام بلند و دیوار دور شهر نیز هست و آتش را به آن جهت روشن می کردند که بر این باور بودند: بدی ها و سیاهی را در آتش افکنده و می سوزانند و از روی آتش می پریدند و می گفتند:« سرخی تو از من، زردی من از تو»منظور از سرخی، کردار نیک و منظور از زردی، کردار زشت و ناپسند است.در زمان هخامنشیان خرمنی از آتش را به سه کوپه تقسیم می کردند با همان روش از روی سه آتش به نام :آسمان، آذر و آبان که نام سه فرشته بزرگ خدا هستند می پریدند پس از آن آتش به هفت قسمت تقسیم شد و نام هفت امشاسپند از روی آن ها می پریدند. بر پایی آتش در چهارشنبه سوری نوعی گرم کردن جان و زدودن سرما و پژمردگی و بدی از تن بوده است. این آیین در بزرگداشت این اعتقاد کهن ایرانیان برگزار می شود که در شب سال نو فروهر یا روان درگذشتگان آن خاندان ازآسمان ها به زمین می آید.
مراسم قاشق زنی یکی از رسم های چهارشنبه سوری است که مردم و بعضا" کودکان کاسه و قاشق را به هم کوبیده و در پشت در پنهان می شوند و صاحبخانه نیز تخم مرغ یا تنقلاتی داخل کاسه می گذارد.
دنیا گذرگاهی است
میان آنچه که اندیشیده ایم
و آنچه کرده ایم
دریغ که اندیشه ها بیش از کرده هاست
همین لعن تاریخ است
بر انسانی که خواست اما نشد
![]()
![]()
![]()
![]()
مي نشينم
در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت
اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذرعمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي
![]()
![]()
![]()
![]()
|
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند
از وقتي كه مردم
دلتنگي هايم چندين برابر شده است.
يادت هست؟
حتي آن روزها كه تمام ثانيه هايش را
با تو بودن خرج مي كردم
آرام و بي صدا مي گفتمت:
دلتنگم.
و اين دلتنگي لعنتي هيچگاه رهايم نكرد
تا لحظه ي مرگ.
مرا از تنهایی چه باک که بی آن تنها تر از تنهایی ام
خسته ام
خسته ام از این زنده بودن های بیهوده
خسته از اغوش سرد ٬از بی وفایی
من از این زندگی ها سخت بیزارم
خسته ام
خسته از دل بستن و عاشق نبودن
من مرگ را در اغوش میگیرم
من به خدا سلام میکنم...
God is good all the time
He put a song of praise In the heart of mine
God is good all the time
Through the darkest night His light will shine
God is good all the time
If you're walking Through the valley There are shadows all around Do not fear He will guide you He will keep you safe and sound He has promised To never leave you Nor forsake you And his word is true
God is good all the time
We were sinners So unworthy Still for us he chose to die He filled us With his holy spirit Now we can stand and testify That his love Is everlasting And his mercies They will never end
God is good all the time
Though I may not understand All the plans you have for me My life is in your hand And through the eyes of faith I can clearly see
God is good all the time
پروردگارا !
سه خصلت مرا از اینکه چیزی از تو بخواهم باز می دارد
و یک خصلت مرا به درخواست از تو ترغیب می کند
آن سه عبارت است از:
امری که به آن فرمان داده ای و من در انجامش کندی کردم.
و کاری که مرا از آن نهی نمودی و به سویش شتافتم.
و نعمتی که به من بخشیدی ولی در شکرگزاریش کوتاهی کردم.
اما آنچه مرا به درخواست از تو ترغیب می کند؛
احسان توست به آنکه با نیت پاک به تو روی آورده
و از طریق خوش گمانی به درگاه تو آمده؛
زیرا که تمام احسانهایت از روی تفضل است
و نعمت هايت همه بي سبب وبدون سر آغاز
ندانستم......
ندانستم که من کیستم.......
ولی دانستم تو کی هستی........
ندانستم که عاشق کیست...
ولی دانستم عشق چیست.......
احساس نکردم شب روز میگذرد...
ولی احساس کردم تویی که میگذری...
چشمانم به روشنایی جوابی نمی گفت.....
چشمانم تو را جواب گفت....
دست هایم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگیرم....
قلبم را خواهم بست تا هیچ کس دیگری وارد آن نشود....
چشمانم را خواهم بست تا تصویری غیر از تو در آن نقش نگیرد....
زبانم را خواهم بست تا بستن در های بسته را نگوییم....
گوش هایم را خوام بست تا صدای عشق از ان بیرو نرود...
نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را همیشه ببینم...
احساس نکردم تکه آینه عشق در قلبم فرو رفت....
احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت.....
احساس نکردم روزی خواهم شکست.....
روزی خواهم گریست...
روزی خواهم رفت به آن طرف آینه....
آینه ای که تکه اش در قلبم است...
و نور زندگی من ...
و توان زندگی ام...
ندانستم زمستان کی گذشت...
ندانستم بهار آمد....
ندانستم بهار هم دارد می رود...
فقط دانستم این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن ها رو تماشا میکنیم...
تماشا میکنیم و برای روزهای که بر نمی گردند اشک میریزیم......
ندانستم زندگی چیست.....بلکه دانستم زندگی کردن چیست...
ندانستم دستانم به هم میرسند.... دانستم دستانم به تو نمی رسند....
نگاهم تورا نخواهد دید.....قلبم تورا خواهد دید....
بعد از همه ندانسته هایم....
دانستم که دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و من دوست دار تو...
و دانستم که عشقم برای تو است......و من عشق تو....
دستان مرا كه خويش را گم كرده بودم در دستانش گرفت
و من
به اندازه ي تمام ابديت احساس امنيت كردم
دستانش بوي گل ياس بوي مر يم بوي نوازش مي داد
و آنگاه بود كه خداوند خوب مرا به ميهماني همه ي عشق ها دعوت نمود
و من
عاشق شدم...










هنگامي که خدا انسان را اندازه مي گيرد متر را دور "قلبش " مي گذارد نه دور سرش
بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش ميكند را هم خوش بو ميكند
تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي کنيم
زندگي آنچه که زيسته ايم نيست بلکه خاطراتي است که از گذشته داريم
هيچ وقت مغرور نشو برگا وقتي مي ريزن که فکر مي کنن طلا شدن!!!
شايد ثمره كلام دلنشين را كه امروز بر زبان مي آوريد فردا بچشيد
عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان كوچك آشكار مي شود .
هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است
.
بخشش آن نيست که چيزي به من بدهي که من از تو بيشتر به آن نياز دارم، بلکه آن است که
چيزي را به من ببخشي که خودت بيشتر از من به آن احتياج داري.
. هميشه اميد داشته باش چون هميشه فردايي هست.
. شوخي شوخي به گذشته ها نگاه کنيد و جدي از آنها درس بگيريد.
.انسان تا زماني که طعم تلخي ها را نچشد معناي خوشبختي را درک نمي کند
.غرور انسان را نابود مي کند.
.رازت را به کسي نگو ! وقتي خودت نمي تواني آن را حفظ کني چگونه از ديگران انتظار داري که آن را برايت حفظ کنند؟
از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آنچه آرزويش را داريم


به بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاک بازان



درجوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد درقفس ماندم ولی صیادآزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد آرزوی مرگ کردم؛مرگ هم یادم نکرد


عشق دردیست که او را دوا نیست وکار عشق هرگز بدعا نیست.عاشق هم اتش است هم اب و هم ضلمت و هم افتاب.عشق مایه اسودگیست هر چند مایه فرسودگیست.هر که عاشق نیست ستوراست روز را چه کند شب پره کراست.دل عاشق همیشه بیدار است ودیده او گهربار است.
عشق امدو شد چو جانم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت تا نیست زمن بر من و باقی همه اوست
عشق یعنی... !!!
پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره کهپسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟!چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم.
دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن عاشقي که تنهاباشه توي دنيانمي مونه!!!توکه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟؟!پسرگفت:انقدردوستت دارم که نمي خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشي!چون ميگن عشق يه جورگناهه!!!!!
دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفريادزد: عشق پاک ديگه هيچ جايدنياپيدانميشه............ودختروبراي هميشه تنهاگذاشت...عشق پاک ديگه حتي توقصه هام معني نداره...

عشق

ايران اکونوميست:تصويري كه مشاهده مي كنيد متعلق به آنتوني پرودو مي باشد . او كه هم اكنون در 78 سالگي در يكي از محله هاي ايالت كاليفرنيا در خانه اي نسبتا بزرگ زندگي مي كند و بازنشسته مجله ي سورند اويك مي باشد ادعا مي كند در دوران جواني در واقع نوعي خون آشام بوده است .
حوادث 1385/8/22 در محاسبه اي كه ماهنامه ي دورتا با وي انجام داد او گفت : از دوران بلوغ به بعد احساس كردم از خون خوشم مي آيد اوايل آب تمشك يا ميوه هاي شبيه به آن را مي گرفتم و با حس اينكه خون است آن را مي خوردم با تشريفات خاصي . مثلا جلوي آينه مي ايستادم در اتاقم كه تاريك بود و تنها شمعي روشن مي كردم كه رنگ محتويات ليوان و چهره ام را نشان دهد و از اين كار لذت مي بردم .
بعدها يعني بين سنين 19 تا 21 سالگي از خون گنجشكها مي خوردم . آنها را شكار مي كردم يا از پرنده فروشي مي خريدم و پس از بريدن گلوي آنها خونشان را مي نوشيدم . كسي خبر نداشت ولي من از اين كار لذت فراوان ميبردم .
بعدها با سوزن انگشتانم را سوراخ مي كردم و خون خودرا مي خوردم كمي بعد با يكي از دوستان صميمي ام كه متوجه حال عجيب من شده بود در ميان گذاشتم و خواستم كمي از خون خود را به من بدهد او اين كار را كرد و مقدار خيلي كمي از خون خودش را در ظرفي بمن داد و گفت بيشتر از آن ديگر غيرمنطقي است و نمي تواند كمكم كند .
ولي از همان سالها تا نزديك 34 سالگي به خوردن خون پرندگان و خودم مي پرداختم و علاقه ام كم نشده بود البته نمي دانم چرا و لي چهره ام تغيير كرده بود . زير چشمانم گود بود و دهان و زبانم سرخ بود كمي عجيب بود . د ر آن سال ازدواج كردم و بخاطر همسرم مجبور شدم ديگر خون نخورم چون مرا مي ديد و شايد جدا ميشد . 3 فرزند هم دارم كه ظاهرا هيچ كدام علاقه اي به خون ندارند . آنها در حال حاضر فرزنداني هم دارند و گاهي نوه هايم را مي بينم .
حالا پس از 44 سال بيشتر شبيه خون آشامان شدم در حاليكه 44 سال است ديگر خون نخورده ام . بعضي كودكان از من فرار مي كنند البته ناراحت نمي شوم زيرا در آن سالها به كسي صدمه نرساندم و بابت پرندگان هم اغلب اوقات پول داده بودم بنابراين حقي بر گردنم نيست .
پس از فاش كردن اين موضوع مدتي پليس تحت نظرم گرفت ولي وقتي با مشكلي مواجه نشد پيگيري را قطع كرد .
او لبخند زد تا ما عكسي از او بگيريم . از اينكه رازش را فاش كرده بود نه خوشحال بود نه ناراحت . مي گفت : اتفاق خاصي نيفتاده است فقط ديدم بد نيست مردم بدانند دراكولا وجود دارد . اما دراكولايي كه در فيلمها هست خيلي نامهربان و سنگدل است .
او تاكنون بخاطر اين حسش به پزشك مراجعه نكرده بود و برايش خيلي هم مهم نبود كه دليل خون آشام بودنش در شروع جواني تا 34 سالگي را بداند .
بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
قصه ی تلخ جدایی
مانده ام سر در گریبان
بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سینه افسرد
کنون نشسته در نگاهم
تصویر پر غرور چشمت
یک دم نمی رود از یادم
چشمه های پر نور چشمت
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد
زندگي قصه مرديخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت:نخريدند تمام شد
چقدر قشنگ اميدوارم کردی ، در فصلی که دلم به اندازهٔ همه فصل ها گرفته بود با نگاهت فهماندی که کار دنيا را سخت نگیرم ، نگاهی که برای ديدنش لحظه شماری می کنم ، نگاهی که هيچ وقت ندیده و نخواهم ديد
Joseph Roux
هر اتفاقی، بزرگ یا کوچک، وسیله ایست که از طریق آن خداوند با ما سخن می گوید و هنر زندگی دريافتن اين پيام هاست.
Malcolm Muggeridge
بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای انسان، بی جواب گذاشتن برخی دعاهای اوست.
Garth Brooks
خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط یکی از ما وجود دارد.
St. Augustine
خداوند امروز به تو هدیه ای 86400 ثانیه ای بخشید، آیا یک ثانیه اش را استفاده کردی تا از او تشکر کنی؟
William A. Ward
اگر دوست داری که خدا را بخندانی، نقشه هایی که برای آینده ات کشیده ای را به او بگو.
وودی آلن
خوشایندترین و با استفاده ترین افراد، کسانی هستند که نگرانی در مورد قسمتی از مشکلات جهان را هم بر عهده خدا می گذارند.
Don Marquis
ترجیح میدهم که با خدا در تاریکی قدم بزنم تا اینکه تنها در روشنایی راه بروم.
Mary Gardiner Brainard
خداوند دنیا را کروی آفریده، تا ما قادر نباشیم خیلی جلوتر جاده را ببینیم.
Isak Dinesen
هم خونه
از من دیگه خسته شده
کتاب عشق ما دیگه
خونده شده ، بسته شده
خونه دیگه جای غمه
اون داره از من دور می شه
این خونه ی قشنگ ما
داره برامون گور می شه
اون دست گرم و مهربون
با دست من قهره دیگه
چشمای غمگینش با من
قصه ی شادی نمی گه
هم خونه ی من با دلم
خیال سازش نداره
دستای کوچیکش دیگه
میل نوازش نداره
شبا وقتی میرم خونه
بوسه به موهاش می زنم
سرش به کار خودشه
انگار نه انگار که منم
روزا وقتی میام بیرون
اون خودشو به خواب زده
خب ، مثل روزگار شده
یه روز خوبه ،یه روز بده
ای دل من ، ای دیوونه
بذار برم از این خونه
وقتي بودي خوبيت آغوش بازم بود
چقدر خونه تاريك و بيصدا بود
دريچه پهن قلبم باريك و بيندا بود
راستي قناريهام ديگه نميخونن
برام توي كوچيكترين قفس
خودشونو زندوني كردن برام
چون تو نبودي حاليه
يكي پيدا نميشه همدل من شه
توي اين راه مهيب همسفرم شه
ميدونسيتي باغچه ديگه گل نميداد
حياطشم بي تو صفايي نميداد
بار اولم بودش كه ناله و زاري زدم
به كسي حرفي نگفتم تموم حرفام نگفتهاس
از سكوت كردنش مردم تموم حرفامو خوردم
خيلي سخته كه دست من لمس نكنه دست تو
رو دست و پام سست و فلج شه واسه تو
آدماي خوب و بد ديگه يكي شدن برام
آب و رنگشونم ديگه يكي شد برام
آب و رنگشونم ديگه بي رنگ شد برام
در بهار تابش خورشيد ملايم ديگه سوزان برام
برا من ميون پاييز و بهار فرقي نداره
ميدونم تو خواب كه بهار روي ماه تو بياره
اي خدا اي خدا از تو ميخوام اسير و مجنونش شم
ديگه از بيهوده دويدن خسته شدم
ديگه از بيهوده پريدنم خسته شدم
ميدوني چون تو نبودي حاليته
خيلي بي انصافم كه بارون رحمت خدا خسته شدم
خيلي بي انصافم كه كاراو حكمت خدا خسته شدم
برا من زندگي بي نفس شده
مثل اون پرنده كه ديوونه شده
مثل اون موجود منگي كه بدونه لونه شده
تو ميخواي منو ويرون بكني
تو ميخواي مثل يه شير منو زخمي بكني
تو ميخواي پرنده رو از تو آشيونهاش بيرون بكني
من ميگم تو ميخواي با من اينجور بكني
تو ميگي نه من ميگم چون تو نبودي حاليته
برا من ديگه شبا ستارهاي ديده نميشه
برا من ديگه تو قلب جوونه عشق روييده نميشه
ميدونستي كه ديگه دنيا برام تيره و تاره
ميدونستي كه ديگه مردن برام دين و راهه
ديگه عاقل نميشم ديگه بالغ نميشم
ديگه از حرفاي تو سير نميشم
اينو بدون اگه خدا تمام دنيارم بده جايي نيست
اينو بدون اگه خدا تموم كارارم كنه ديگه راهي نيست
اينو بدون اگه خدا بهشتشم به من بده صفايي نيست
اينو بدون چون تو نبودي حاليته
من ديگه مثل قديم منتظر عيد نوروز نبودم
اينو بدون مثل قديم منتظر عمو نوروز نبودم
اي بي زبون تو رو بايد توي رويا ببينم
تو رو بايد تو خواب و خيالم ببينم
كي ميگه بايد يه سراب توي راه عشقم ببينم
يا كه بايد يه عذابه توي وجدان ببينمژ
عاقبت پيرم كرد در آخر از زندگي سيرم كرد
چرا كه تو نيستي يه خيالي واسه من
توي اين بازي هستي تو محالي
يكي پيدا نميشه همدل من شه
توي اين راه مهيب همسفرم شه
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!
شعرها از یغما گلرویی
سالها عمرم به شتاب گذشتند و من اینک چون درختی که بر خزان برگ های پژمرده ی خویش می نگرد، آنها را در قفای خود می بینم.
مویم از گردش زمانه سپید است و خون افسرده ی من، چون موجی که به دم سرد صرصر گرفتار آید، به سختی در عروقم جاریست، اما تصویر جمال تو، که اینک به زیور حسرت آراسته است، پیوسته با همان جوانی و طراوت، در آیینه ی دلم می درخشید؛ زیرا که خیال روی تو نیز چون روح از دستبرد زمان بر کنار است.
تو هرگز از پیش چشمم دور نگشته ای. از همان دمی که دیده ی جان بینم دیگر تو را روی زمین ندیده ناگهان در آسمانهایت مشاهده کردم.هنوز هم تو را به زیبایی آن روزی که با سپیده دم به منزلگاه سپهری خویش پریدی در آسمان می بینم.
آن روی زیبا و دلاویز و پاک در آنجا هم تو را ترک نگفته است، و آن چشمان قشنگی که فروغ عمرت در آنها خاموش گشت هنوز هم از عالم بالا می درخشند.
هنوز هم نفس باد صبا چون عاشق مفتونی دست در گیسوان تو دارد و چین و شکن های آن آبنوس در هم بافته را بر سیماب سینه ات فرو می ریزد. هنوز هم نقاب لرزان گیسوانت بر لطف جمال تو می افزاید و روی زیبای تو را چون فجری که سر از حجاب سحرگاهی بر کشیده است جلوه گر می سازد.
خورشید سپهری همه روز طلوع و غروب می کند، اما آفتاب عشق مرا غروبی نیست و تو پیوسته در آسمان جانم می درخشی.
در زمین و آسمان روی تو را می بینم و آوای تو را می شنوم. آب عکس جمال تو را منعکس می سازد و باد صبا صدای تو را به گوشم می رساند.
شبانگاه که زمین در خواب است، اگر ناله ی باد بر خیزد گوئی که تو در گوشم کلمات قدسی فرو می خوانی. چون در این اخگران پراکنده که بر چادر قیر گون شب پاشیده اند می نگرم، زیباترین آنها را آیینه ی روی تو می پندارم، و هر گه که نسیم صبا از عطر گلم سرمست میکند، گویی نفس مشک آگینتو را به مشام جانم می رساند.
هنگامی که اندوهگین و غریب، تسلی خاطر را، نهانی پیش محرابی به دعا می نشینم، دست توست که سرشک رخم پاک می کند.
چون به خواب می روم تو در تاریکی نگرانی و فرشته وار بالهایت را بر سر من گسترده ای. تو سر چشمه ی تمام خواب های منی و از نیروی خواب های من همگی چون نظاره ی روح شیرین و ملایم است.
ای نیمه ی آسمانی جان من! اگر هنگامی که به خواب رفته ام با سر انگشت خود رشته ی عمرم را بگسلی بار دیگر در آغوش تو چشم خواهم گشود.
ارواح من و تو، مانند دو فروغ سحرگاهی یا دو نغمه ی جانسوز که در هم آمیزد یکی بیش نیستند، ولی من هنوز در آتش حسرت میسوزم!
یگانه محرم استماع هق هق ناله های شبانه ام و یکتا نوازش گر پریشان حالی و شوریدگی هایم.
تویی که صدایم را میشنوی و در ظلمات شب به میهمانی خود رهنمونم میداری.
تویی که این ناخوانده میهمان را به گشاده رویی میپذیری و حبیب خود میخوانی.
الله به فریاد من بی کس رس فضل و کرمت یار من بی کس بس
هر کس به کسی و حضرتی می نازد جز حضرت تو ندارد این بی کس کس
تویی که عاشقانه به زجه های این شیدای رسوا گوش فرا میدهی و در سکوت شب از ترس بیداری همسایه ها نمی گویی:
دیگر بس است..............
خسته شدم.........................
هیس......................................
تویی که سیلاب اشکهایم را به نظاره مینشینی و از غربت هر دوتامان آرام و بی صدا می گریی.
نخست برای غربت این بنده از همه جا رانده
سپس برای غربت خود در میان این آدمهای وا مانده
که نه رسم بنده گی و میهمان بودن را بجا می آورند و نه حرمت خالق و صاحب خانه را نگاه میدارند.
و همین است گواه و شاهدی بر تنهایی تووووووووووووووو
************************
گونه هایم خیس واز چشمانم راهیست به ملکوت زیبای تو.
چرا که این چشمه جوشان عشق در لحظه لحظه ی میهمانی تو از برای وصال و کامیابی در قلیان و جوشش است تا حتی تو را به میهمانی خودت ببرد.
یا رب زتو آنچه من گدا می خواهم افزون ز هزار پادشاه می خواهم
هر کس ز در تو حاجتی می خواهد من آمده ام از تو ترا می خواهم
و آنگاه که بغض غصه هایم خالی میشود سر بر دوشت می نهم و تو آرام با سر انگشتان زیبایت پریشانی موهایم را نوازش میکنی که تو نوازنده غریبان و من غریبم
الهی دردم دوا کن که تویی طبیبم
ای دلیل هر گم گشته
سپیده دمان است و من از میهمانی خدا سرمست و خدا از میزبانی من دلتنگ
چرا که تمام غمهایم را به رسم رندان(یک به صد)به او دادم
ولي تو به آساني قلبم را تسخير کردي
و عشق را مي شناسم، هنگاميکه مي بينمش
اما زماني که نزديم من هستي،آن...
احساسي است که خوشايند است
و تمام چيزي که مي دانم اينست که تو را احساس مي کنم
بسيار زياد،بسيار زياد
عزيزم، تنها کاري که مي کنم ، فکر کردن است
راجع به تو، شب و روز تو را احساس مي کنم
بسيار زياد،بسيار زياد
عزيزم، هرگز اجازه نمي دهم بروي، چرا که ...
اين قلب من است که در دست گرفته اي
گرفتار طلسمي هستم که نمي توانم از آن رهايي يافتم
اما عزيزم، مي خواهم بدانم آيا تو نيز احساس اش مي کني
تنها نوعي کلاسيک از عشق ورزيدن
هنگاميکه به چشمانت مي نگرم، ارتباط واقعي برقرار مي شود
هنگاميکه محبت ات را نشانم مي دهي
فراتر از آن است که فهميده بودم
زندگي مثل يه ديكتس ، هي غلط مينويسيمو هي پاك ميكنيم . دوباره مينويسيمو باز پاك ميكنيم . غافل از اينكه يه روز داد مي زنن:
برگه ها بالا............
|
هرگز نفهميدم ، چرا ترکم کردي
|
تو شكستم دادي باده رنگ و ريا را
تو به دستم دادي
من غريبم اري تو غريبم كردي
بي خبر از ايينه ها
پر فريبم كردي
تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندي
تو مرا سوزاندي
تو مرا بر در و ديوار بدي كوباندي
من شكستم اري تو شكستم دادي
تو مرا از بودن
تو مرا از من و از ما و تو پنجره ها
ترساندي...
تو مرا از فردا...
تو مرا از دريا...
تو مرا ترساندي
من اسيرم اري
تو اسيرم كردي...
بي خبر از باران..
تو كويرم كردي
از شراب دوري
تو چه سيرم كردي
من شكستم اري ..
U promised 2 take care of me but u hurt me, u promised me 2 bring me joy but u brought me
tears, u promised me your love but u gave me PAIN.... I promised u nothing but I
gave you EVERYTHING!!!!
مي خواند...
اي مهربان تر از خورشيد... مبارك باد اولين بهار طبيعت بر من و تو در بزم بودن با هم...
وام مي دهم سرماي زمستان را به زمستان و مي گريزم از او و همچو عاشقي ديوانه در مامن امن تو پناه مي اورم
و زمزمه مي كنم عاشقانه اي آرام را ...
خوب من...عشق در هيچ روزي جز همه روز تجلي پيدا نمي كند پس مبارك باد بر من تجلي نام تو در قلب عاشقم...
Ice Boysآهنگ جدید و زیبای

شب درد
دو تا آهنگ جديد از فرعون

گناه اصلی
خوشگله
آهنگ جدید و زیبای شهریار و علیرضا به نام نامه

DOWNLOAD
چون زخمی به دوش دارم
و لحظه ها
لحظه ها
لنگان لنگان چنان سنگین
در من می گذرند
کمکی مانده به زانو بنشینم
تا ویرانیم را باد
ـ شادمانه ـ
تا آنجا که دوستش ندارم
سوغات برد
نمی دانم کدام دست؟
از چه؟
تمامِ تقدیرِ مرا اینگونه تقریر کرد
تا تاوانِ عریان ترین عفونتٍ عصیانِ تو را
چون زخمی به دوش کشم.
مثِ کتاب ِ فراموش شده یی
رو نیمکت ِ یه پارک ِ سوت ُ کور
که باد ِ دیوونه
نخونده وَرَقِش می زنه!●

