تبليغاتX
رنگ زرد پاییز

رنگ زرد پاییز

سلام خوبین بچه ها

خواهر گلم داره از هند برمی گرده خیلی خوشحالم چون هر وقت اون برمی گرده به خاطر اون اقلا یه سری از غصه هام کم می شه چون مامان بابا می گن اون تنها خودشه وقتی بر می گرده غصه می خوره دیگه مجبوریم بهش هیچی نگیم منظورم درمورد مشکلات مالی هستش که برا بابام ژیش اومد میگم که الان ۱ساله که مرحمت اوستا کریم هنوز نصیبمون نشده دعا کنید سال جدید برامون خوب باشه من اگه اینارو میگم احساس می کنم می تونم اینجا کمی خالی شم و دوستای عزیزم باهام درد دل کنن

من شاید تا ۱۵ روز اپ نکنم اخه خواهرم تا اخرای فروردین اینجاس ولی من بعد ۱۵ حتما میام ولی شما نامردی نکنین بیان و بهم سر بزنید.خیلی دوستون دارم.حمیده جونم منو فراموش نکنی بهم حتما سر بزن گلم.با زبون خودمون میگم  این یه تیکه رو

خوشتانم گرک گشتان.حتما بن بولام خواحافظ.یعنی(همتونو دوس دارم حتما بیان پیشم.خداحافظ.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت15:17توسط نونو | |

*4شنبه سوری*
 
@یکی از آیین های ایرانی که سالیان بسیار طولانی در قلمرو فرهنگی ایران برگزار شده است آیین جشن چهارشنبه سوری است. به عبارت دیگر گستره برگزاری جشن چهارشنبه سوری حوزه حضور فرهنگ ایرانی را نشان می دهد. این گستره نه تنها کشور ایران بلکه از سرزمین های زیر تشکیل می شود: شرق عراق و شمال آن(کردستان غربی)، شمال سوریه،شرق ترکیه، جنوب روسیه(داغستان و چچنستان)، آذربایجان و قفقاز، ارمنستان، غرب پاکستان، افغانستان، جنوب ترکمنستان، تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان، غرب و شمال هند، غرب چین.
مراسم جشن چهارشنبه سوری که در سرزمین های یاد شده بالا در سال 1371(1993)برگزار شد توسط فضانوردان فضاپیمای روسی«میر»در خارج از کره زمین فیلم برداری و عکاسی شد و در فردای همان روز از شبکه مرکزی تلوزیون روسیه پخش شد. در این فیلم بخشی از کره زمین به طور یکپارچه درخشان و مشتعل بود و در اعماق فضا با شکوهی هرچه تمامتر می درخشید. این پهنه درخشان سرزمین ایران بود.
در ایران باستان شب چهارشنبه سوری در بالای قصر پادشاهی یا کاخ های بزرگ، خرمنی از آتش روشن می کردند و دیگران نیز بالای بام خانه خود آتش روشن می نمودند. سوری به معنی سرخی، سرخ رنگ، مانند گل و شراب، و سور به معنی عیش و سرور و شادمانی و به معنی باره شهر و بام بلند و دیوار دور شهر نیز هست و آتش را به آن جهت روشن می کردند که بر این باور بودند: بدی ها و سیاهی را در آتش افکنده و می سوزانند و از روی آتش می پریدند و می گفتند:« سرخی تو از من، زردی من از تو»منظور از سرخی، کردار نیک و منظور از زردی، کردار زشت و ناپسند است.در زمان هخامنشیان خرمنی از آتش را به سه کوپه تقسیم می کردند با همان روش از روی سه آتش به نام :آسمان، آذر و آبان که نام سه فرشته بزرگ خدا هستند می پریدند پس از آن آتش به هفت قسمت تقسیم شد و نام هفت امشاسپند از روی آن ها می پریدند. بر پایی آتش در چهارشنبه سوری نوعی گرم کردن جان و زدودن سرما و پژمردگی و بدی از تن بوده است. این آیین در بزرگداشت این اعتقاد کهن ایرانیان برگزار می شود که در شب سال نو فروهر یا روان درگذشتگان آن خاندان ازآسمان ها به زمین می آید.
مراسم قاشق زنی یکی از رسم های چهارشنبه سوری است که مردم و بعضا" کودکان کاسه و قاشق را به هم کوبیده و در پشت در پنهان می شوند و صاحبخانه نیز تخم مرغ یا تنقلاتی داخل کاسه می گذارد.
 
وقتی با عشقی که در قلب داری به سوی دیگری می روی و چیزی نمی پرسی و فقط عشقت را عرضه می کنی ، رابطه ای اعجاب انگیز می آفرینی .
 
 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت13:29توسط نونو | |

 
برای تو می نویسم
تویی که از تمام من آگاهی
شاید دیگران تو را خدا می خوانند اما من
من می خواهم برایم فقط یک تو باشی
می خواهم همیشه با هم موازی باشیم
می دانی ...
هنوز هم شب ها احساس خوابیدن درون تختخواب کوچکم را دارم
جایی که پاک بودم
معصوم بودم
جایی که هر کس مرا می دید می خندید و ناز می داد
جایی که من فقط یک نوزاد بودم
 
آرام می گویم
تا کسی بیدار نشود
من از حصار ها گذشتم و قطره قطره شکل گرفتم
در تنهایی شب هایم
دور از دستان با محبت زن
مرا انگار آفریده اند که بشکنم و بسوزانم 
انگار مرا برای تقاص آفریده اند
میدانم ...
میدانم که چقدر چندش آور و ترش مزه ام
اما این مزه ی من نیست
این شاید گوشه ای از نقاشی تو است
 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت13:27توسط نونو | |

سال 1386  سال  کوروش کبیر  این نوروز باستانی بر همتون مبارک
 
 
من امشب برايت ميگريم ... بازهم !
شايد درحضور گل سرخ  ويا شايد بر بشت بامي قديمي و  خاكي و شايد آنجا كه روياها سر از خاك زمين تشنه آرزو بر مي آورند و يا شايد همينجا در اتاق خاطره هايم !
الهي سپاس كه اينچنين چشمه هاي جوشان توبه نمي خشكند !  الهي سپاس كه صبور تريني ، آنقدر كه من نيز بياموزم ...از تو . اينروز ها انجمن فريب و وسوسه ميسازند ،  هر بار  كه نيرنگي از لابه لاي تن پوش چركين خواب نامريي غفلت پديدار شده ، تو باز هم شرمندگي مرا به اشكهايم بخشيده اي  پس بازهم مي گويم :
 الهي سپاس
من امشب باز هم ميگريم شايد مثل قديما   بر سفره آسماني نورت . من امشب برايت مي بارم به ياد شبهاي برفي ، من امشب نيز سراپا شعله عشق  برسوز زمستانم  .
الهي سپاس كه چشمه هاي جوشان توبه هرگز نمي خشكند ، من امشب باز هم ميگريم .
 
خلاصه اين كه:
 يه چيز رو نبايد هرگز فراموش كنيم و اونم اين كه ما اشتباه مي كنيم
 اما يه چيز ديگه اين كه ما مي تونيم جبران كنيم
 بايد به اشتباهمون اعتراف كنيم  خودمونو ببخشيم و از خدا هم بخوايم  ما رو ببخشه تا درست بشيم !
خيلي خودموني گفتم ... يعني توبه كنيم .
الهي سپاس!
 
خدا ميگه:
نيكان چنانند كه اگر كار نا شايسته كنند و يا ظلمي به نفس خويش نمايند خدا را به ياد آرند و از گناه خود به درگاه خدا توبه كنند جز خدا هيچ كس نميتواند گناه خلق را بيامرزد وآنها اصرار در كار زشت نكنند چون به زشتي معصيت آگاهند

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت13:18توسط نونو | |

دنیا گذرگاهی است
میان آنچه که اندیشیده ایم
و آنچه کرده ایم
دریغ که اندیشه ها بیش از کرده هاست
همین لعن تاریخ است
بر انسانی که خواست اما نشد

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

مي نشينم
در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت
اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذ
رعمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت18:36توسط نونو | |

 

 

شناخت
 

این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند

 

از وقتي كه مردم
دلتنگي هايم چندين برابر شده است.
يادت هست؟
حتي آن روزها كه تمام ثانيه هايش را
با تو بودن خرج مي كردم
آرام و بي صدا مي گفتمت:
دلتنگم.
و اين دلتنگي لعنتي هيچگاه رهايم نكرد
تا لحظه ي مرگ.

 


مرا از تنهایی چه باک که بی آن تنها تر از تنهایی ام

 

خسته ام

خسته ام از این زنده بودن های بیهوده

خسته از اغوش سرد ٬از بی وفایی

من از این زندگی ها سخت بیزارم

خسته ام

خسته از دل بستن و عاشق نبودن

من مرگ را در اغوش میگیرم

من به خدا سلام میکنم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت13:43توسط نونو | |

God is good all the time
He put a song of praise In the heart of mine

God is good all the time
Through the darkest night His light will shine

God is good all the time
If you're walking Through the valley There are shadows all around Do not fear He will guide you He will keep you safe and sound He has promised To never leave you Nor forsake you And his word is true

God is good all the time
We were sinners So unworthy Still for us he chose to die He filled us With his holy spirit Now we can stand and testify That his love Is everlasting And his mercies They will never end

God is good all the time
Though I may not understand All the plans you have for me My life is in your hand And through the eyes of faith I can clearly see

God is good all the time

 



پروردگارا !
سه خصلت مرا از اینکه چیزی از تو بخواهم باز می دارد
و یک خصلت مرا به درخواست از تو ترغیب می کند
آن سه عبارت است از:
امری که به آن فرمان داده ای و من در انجامش کندی کردم.
و کاری که مرا از آن نهی نمودی و به سویش شتافتم.
و نعمتی که به من بخشیدی ولی در شکرگزاریش کوتاهی کردم.
اما آنچه مرا به درخواست از تو ترغیب می کند؛
احسان توست به آنکه با نیت پاک به تو روی آورده
و از طریق خوش گمانی به درگاه تو آمده؛
زیرا که تمام احسانهایت از روی تفضل است
و نعمت هايت همه بي سبب وبدون سر آغاز

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت13:41توسط نونو | |

 
 
دلتنگي کهنه و بي خاصيتم راعرضه کند ،
ولي
 
واژه ها باز هم غريبي مي کنند.
مي خواستم ،
 
کاغذي بيابم منت نگذارد ،
 
تنش را بدستانم بسپارد ،
 
تا نوازشش دهم ،
 
اما ، اعتمادي نيست...!
 
اين لحظه ها ي لعنتي ،
باز هم مرا عذاب مي دهند...
 
اين دقيقه هاي بي وفا ،
 
بي وجدانترين ِ عالم اند...!
دستي نيست تا
دستهاي خسته ام را
 
گرم کند...
 
نگاهي نيست ،
تا مرا اميد دهد...
 
نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم.
 
اينجا،
آخرين ايستگاه عاشقيست...!

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت19:48توسط نونو | |

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
 
 دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم
 
دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي
 
مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي
 
پرستش
 
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد
 
 نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
 
 
 
انقدر برايت در زمين ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفيد شده اند !زيبا
 
چشمهاي بارانيم پر از دلواپسي است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم
 
 ميگويي حوصله كن انقدر برايم نوشته اي حوصله كن نازك من كه ديگر
 
باورم شده دوستم داري 
 
 
 
چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم به اين زخم دل خونين دگر
 
مرهم نمي خواهم همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير چنين شد حاصل
 
عمرم...که جز مرگم نمي خواهم
کارینا

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت19:46توسط نونو | |

ندانستم......

ندانستم که من کیستم.......

ولی دانستم تو کی هستی........

ندانستم که عاشق کیست...

 ولی دانستم عشق چیست.......

احساس نکردم شب روز میگذرد...

ولی احساس  کردم تویی که میگذری...

چشمانم به روشنایی جوابی نمی گفت.....

چشمانم  تو را جواب گفت....

دست هایم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگیرم....

قلبم را خواهم بست تا هیچ کس دیگری وارد آن نشود....

چشمانم را خواهم بست تا  تصویری غیر از تو در آن نقش نگیرد....

زبانم را خواهم بست تا بستن در های بسته را نگوییم....

گوش هایم را خوام بست تا صدای عشق از ان بیرو نرود...

نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را همیشه ببینم...

احساس نکردم تکه آینه عشق در قلبم فرو رفت....

احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت.....

احساس نکردم روزی خواهم شکست.....

روزی خواهم گریست...

روزی خواهم رفت  به آن طرف آینه....

آینه ای که تکه اش در قلبم است...

و نور زندگی من ...

و توان زندگی ام...

ندانستم زمستان کی گذشت...

ندانستم بهار آمد....

ندانستم بهار هم دارد می رود...

فقط دانستم این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن ها رو تماشا میکنیم...

تماشا میکنیم و برای روزهای که بر نمی گردند اشک میریزیم......

ندانستم زندگی چیست.....بلکه دانستم زندگی کردن چیست...

ندانستم دستانم به هم  میرسند.... دانستم دستانم به تو نمی رسند....

نگاهم تورا نخواهد دید.....قلبم تورا خواهد دید....

بعد از همه ندانسته هایم....

دانستم که  دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و من دوست دار تو...

و دانستم که عشقم برای تو است......و من عشق تو....

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت19:43توسط نونو | |

Ta ra neh ha

اخه نی نی خوشکله دلت چرا گرفته؟

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت19:39توسط نونو | |

وخداوند مهربان
دستان مرا كه خويش را گم كرده بودم در دستانش گرفت
و من
به اندازه ي تمام ابديت احساس امنيت كردم
دستانش بوي گل ياس بوي مر يم بوي نوازش مي داد
و آنگاه بود كه خداوند خوب مرا به ميهماني همه ي عشق ها دعوت نمود
و من
عاشق شدم...

 

                          


هنگامي که خدا انسان را اندازه مي گيرد متر را دور "قلبش " مي گذارد نه دور سرش

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند

تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي کنيم

زندگي آنچه که زيسته ايم نيست بلکه خاطراتي است که از گذشته داريم

هيچ وقت مغرور نشو برگا وقتي مي ريزن که فکر مي کنن طلا شدن!!!

شايد ثمره كلام دلنشين را كه امروز بر زبان مي آوريد فردا بچشيد

عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان كوچك آشكار مي شود .

هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است
.
بخشش آن نيست که چيزي به من بدهي که من از تو بيشتر به آن نياز دارم، بلکه آن است که
چيزي را به من ببخشي که خودت بيشتر از من به آن احتياج داري.

. هميشه اميد داشته باش چون هميشه فردايي هست.

. شوخي شوخي به گذشته ها نگاه کنيد و جدي از آنها درس بگيريد.

.انسان تا زماني که طعم تلخي ها را نچشد معناي خوشبختي را درک نمي کند

.غرور انسان را نابود مي کند.

.رازت را به کسي نگو ! وقتي خودت نمي تواني آن را حفظ کني چگونه از ديگران انتظار داري که آن را برايت حفظ کنند؟

از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آنچه آرزويش را داريم

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت20:41توسط نونو | |

میگی گل رو دوست داری ولی میچینیش... میگی بارون رو دوست داری ولی با چتر میری زیرش... میگی پرنده رو دوست داری ولی تو قفس میندازیش... چه جوری میتونم نترسم وقتی میگی دوستم داری؟؟؟

 

به بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاک بازان
 

درجوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد درقفس ماندم ولی صیادآزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد آرزوی مرگ کردم؛مرگ هم یادم نکرد

 

یک بار برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتی... اما امواج دریا هزاران بار برای بوسیدن قدمگاهت تا روی ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت20:38توسط نونو | |

سلام می خوام از مناجات های خواجه عبدالله انصاری بنویسم

عشق دردیست که او را دوا نیست وکار عشق هرگز بدعا نیست.عاشق هم اتش است هم اب و هم ضلمت و هم افتاب.عشق مایه اسودگیست هر چند مایه فرسودگیست.هر که عاشق نیست ستوراست روز را چه کند شب پره کراست.دل عاشق همیشه بیدار است ودیده او گهربار است.

عشق امدو شد چو جانم اندر رگ و پوست   تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت  تا نیست زمن بر من و باقی همه اوست

+نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت20:0توسط نونو | |

عشق یعنی... !!!

پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره کهپسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟!چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم.
دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن عاشقي که تنهاباشه توي دنيانمي مونه!!!توکه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟؟!پسرگفت:انقدردوستت دارم که نمي خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشي!چون ميگن عشق يه جورگناهه!!!!!
دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفريادزد: عشق پاک ديگه هيچ جايدنياپيدانميشه............ودختروبراي هميشه تنهاگذاشت...عشق پاک ديگه حتي توقصه هام معني نداره...

 

عشق

+نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت14:55توسط نونو | |


ايران اکونوميست:تصويري كه مشاهده مي كنيد متعلق به آنتوني پرودو مي باشد . او كه هم اكنون در 78 سالگي در يكي از محله هاي ايالت كاليفرنيا در خانه اي نسبتا بزرگ زندگي مي كند و بازنشسته مجله ي سورند اويك مي باشد ادعا مي كند در دوران جواني در واقع نوعي خون آشام بوده است .
حوادث 1385/8/22 در محاسبه اي كه ماهنامه ي دورتا با وي انجام داد او گفت : از دوران بلوغ به بعد احساس كردم از خون خوشم مي آيد اوايل آب تمشك يا ميوه هاي شبيه به آن را مي گرفتم و با حس اينكه خون است آن را مي خوردم با تشريفات خاصي . مثلا جلوي آينه مي ايستادم در اتاقم كه تاريك بود و تنها شمعي روشن مي كردم كه رنگ محتويات ليوان و چهره ام را نشان دهد و از اين كار لذت مي بردم .
بعدها يعني بين سنين 19 تا 21 سالگي از خون گنجشكها مي خوردم . آنها را شكار مي كردم يا از پرنده فروشي مي خريدم و پس از بريدن گلوي آنها خونشان را مي نوشيدم . كسي خبر نداشت ولي من از اين كار لذت فراوان ميبردم .
بعدها با سوزن انگشتانم را سوراخ مي كردم و خون خودرا مي خوردم كمي بعد با يكي از دوستان صميمي ام كه متوجه حال عجيب من شده بود در ميان گذاشتم و خواستم كمي از خون خود را به من بدهد او اين كار را كرد و مقدار خيلي كمي از خون خودش را در ظرفي بمن داد و گفت بيشتر از آن ديگر غيرمنطقي است و نمي تواند كمكم كند .
ولي از همان سالها تا نزديك 34 سالگي به خوردن خون پرندگان و خودم مي پرداختم و علاقه ام كم نشده بود البته نمي دانم چرا و لي چهره ام تغيير كرده بود . زير چشمانم گود بود و دهان و زبانم سرخ بود كمي عجيب بود . د ر آن سال ازدواج كردم و بخاطر همسرم مجبور شدم ديگر خون نخورم چون مرا مي ديد و شايد جدا ميشد . 3 فرزند هم دارم كه ظاهرا هيچ كدام علاقه اي به خون ندارند . آنها در حال حاضر فرزنداني هم دارند و گاهي نوه هايم را مي بينم .
حالا پس از 44 سال بيشتر شبيه خون آشامان شدم در حاليكه 44 سال است ديگر خون نخورده ام . بعضي كودكان از من فرار مي كنند البته ناراحت نمي شوم زيرا در آن سالها به كسي صدمه نرساندم و بابت پرندگان هم اغلب اوقات پول داده بودم بنابراين حقي بر گردنم نيست .
پس از فاش كردن اين موضوع مدتي پليس تحت نظرم گرفت ولي وقتي با مشكلي مواجه نشد پيگيري را قطع كرد .
او لبخند زد تا ما عكسي از او بگيريم . از اينكه رازش را فاش كرده بود نه خوشحال بود نه ناراحت . مي گفت : اتفاق خاصي نيفتاده است فقط ديدم بد نيست مردم بدانند دراكولا وجود دارد . اما دراكولايي كه در فيلمها هست خيلي نامهربان و سنگدل است .
او تاكنون بخاطر اين حسش به پزشك مراجعه نكرده بود و برايش خيلي هم مهم نبود كه دليل خون آشام بودنش در شروع جواني تا 34 سالگي را بداند .

+نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت14:51توسط نونو | |

دیدی ای غمگین تر از من
 بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
 قصه ی تلخ جدایی
مانده ام سر در گریبان
 بی تو در شب های غمگین
 بی تو باشد همدم من
 یاد پیمان های دیرین
 آن گل سرخی که دادی
 در سکوت خانه پژمرد
 آتش عشق و محبت
 در خزان سینه افسرد
 کنون نشسته در نگاهم
 تصویر پر غرور چشمت
 یک دم نمی رود از یادم
 چشمه های پر نور چشمت
 آن گل سرخی که دادی
 در سکوت خانه پژمرد
 

+نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت14:44توسط نونو | |

امروز  بسيار دلم گرفته و آنچه را مي نگارم ممكن است از لحاظ جمله بندي ايراد داشته باشد چون آنچه كه از اين دل زار و نحيف  مي آيد من وظيفه حركت دادن كيبرد را دارم .
خدايا امروز چقدر سخت است،زمان چون مردابي ساكن است وبيم تعفنش مرا مي هراساند،خدايا نوري از رحمت براين مرداب بتابان تا كه شايد نيلوفر دلم رمقي بيابد،ريشه هايم در اب است از اين بيشتر آزارم نده و ريشه هايم را بر باد ، من چشم اميدم به كرامت و رحمتت خشك شد و ديدگانم در چشمخانه ام خشكيده است از بس كه به مسير كور نوري كه بر اين مرداب مي تابد.
 خدايا اميد دارم تا كه شايد اين درختان سر كشيده از بن مرداب و مانع از رسيدن نور به دل مرداب مرحمتي نمايند و به نسيمي از روي لطف حركتي به خود داده تا كه شايد اين گلبرگهاي تشنه به نور خورشيد گرماي خورشيد را بر تك تك سلولهاي خود لمس كرده و طراوت خود را به رخ مرداب بكشد.
 خدايا از بس كه در اين حركت و سير ساكن بوده ام نا ملايمات چون خاك و رسوبي بر ذره آب وجودم سنگيني مي كند و بيم آن دارم اين همه اشتياق در گِلِ انتظار بچسبد و چون حماري در گل ،تازيانه ها را بر جان نحيف خود بخرد ولي گام از گام بر ندارد وچون از نفس افتاد همه بر نبودش حسرت دار شوند.
خدايا  درد مرداب را با كه مي توان گفت كه حسرت نيلو فر خود را بر دل نگه داشته و سنگيني سايه هاي اين ناجوانمردان درخت را كه آبشخوري به جز مرداب ندارد و مرداب صبورانه سنگيني در ختان را به دل محكم نگه داشته تا مبادا درختان با نسيمي سرنگون شوند.
خدايا به جز تو دستگيري ندارم و من مانده ام تنها و تنهايي تنها مونسم گشته است و چون سايه به دنبالم روان است از فرط بيم از اين مونس نا مانوس بجاي نور و خورشيد بايد به تاريكي پناه ببرم اما چه كنم كه سنگيني اين مونس چنان بر دلم چنگ مي اندازد كه آه از نهادم و من در اين كشاكش روز به روز هر روز بيشتر تحليل مي روم و توانم را صرف تك نيلوفر دلم كرده ام كه شايد بتوانم اين نگين رنگين را به دل پاس بدارم و او زيباييش را به تماشاگه هستي فخر بفروشد و در اين معامله من نيز پستي خود را نثار ريشه هايش كه در دل دارم مزين كرده ام.
خدايا در زير اين همه فشار خسته شده ام اما دوست ندارم ببرم، به صبوريت قسم كه بيش از اينم شكيبايي ام بده تا بتوانم اين نيلوفر را هميشه شاداب و پر طراوت نگه دارم.
 

+نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت14:41توسط نونو | |

 آب به اندازه اي زلال بود كه ماهي گرسنگي را در چشم گربه اي كه لب حوض كمين كرده بود به روشني روز مي ديد .
 اي كاش گربه نمي توانست از درختي كه پرنده روي شاخسارش آشيانه دارد بالا برود .
 سگ عاشق درختي است كه گربه نتواند از آن بالا برود .
 چهار فصل همزمان از مرحوم درخت پائين مي آيند .
 نگاه آدم سحرخيز سرشار از طلوع خورشيد است .
 برگ زرد پاييزي آنچنان برگ سبز بهاري را در آغوش مي گيرد كه لحظه جدايي فرا مي رسد .
 با دسته گلي به غمگيني حاصل جمع گلهاي پرپر شده پاييزي بدرقه ات مي كنم .
 برگ زرد جسد برگ سبز را با سرعت باد پاييزي به دوش مي كشد .
 بچه هاي متولد پاييز نسبت به پرپر كردن گلها علاقه وافري دارند .
 درخت عريان ، غرق در سكوت پاييزي پرندگان نغمه سرا است .
 پاييزي يافت نمي شود كه به برگهاي سبز قابل تقسيم نباشد .
 برگهاي زرد همراه باد خزاني مرثيه خوان مي گذرند .
 برای اينکه غبار غم بر روی قلبش ننشيند, هر روز با خنده قلبش را غبار روبی می کرد.
 عشق مانند سيگار است وقتی خاموش شد می توان روشنش کرد ولی طعم اولش را ندارد.
 به خاطر چشمهای عسليش , نگاهش هميشه شيرين بود.!
 آنقدر دست و دلباز بود که زندگی اش را به عزراييل بخشيد.
 آنقدر خجالت کشيد که معتاد شد.!
 ماه خجالتی پشت ابر پنهان شد.
 مرگ و زندگي را به اندازه عمر گذشته و عمر نگذشته دوست دارم .
 براي اينكه سكوت سلامم را نشنود كلاهم را به احترامت بلند مي كنم .
 پرواز ،‌به عشق آسماني پرنده جامه عمل مي پوشاند .
 ضربان قلب ، گل وجود را غرق شكوفه مي كند .
 پرنده محبوس از غم بي آسماني دلش خون است .
 ضربان قلب ، شكوفه هاي زندگي هستند .
 آنهايي كه يك سر دارند و هزار سودا، نمي توانند سري توي سرها در بياورند

+نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت14:39توسط نونو | |


 

+نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت14:30توسط نونو | |

اگر بگريم گويند که عاشق است اگر بخندم گويند که ديوانه است پس مي گريم و مي خندم که بگويند يک عاشق ديوانه است

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد

زندگي قصه مرديخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت:نخريدند تمام شد
چقدر قشنگ اميدوارم کردی ، در فصلی که دلم به اندازهٔ همه فصل ها گرفته بود با نگاهت فهماندی که کار دنيا را سخت نگیرم ، نگاهی که برای ديدنش لحظه شماری می کنم ، نگاهی که هيچ وقت ندیده و نخواهم ديد

+نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت14:27توسط نونو | |

راستی
همیشه همین گونه است که می بینیم؟!
یا نه عاقبت دستانی تو را قفل می کند
و من بی کلید می مانم!
حضوری غایب بر پیشانی مرصع تو
که چین بر می دارد
تا پیمانه ای باشد بر قطره قطره ای که می چکم
راستی همیشه این گونه فراموش می شویم
یا پشت بر آینه خواب می رویم؟!

+نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت14:25توسط نونو | |

خداوند اغلب اوقات به دیدن ما می آید ولی اکثر مواقع ما خانه نیستیم.
Joseph Roux
هر اتفاقی، بزرگ یا کوچک، وسیله ایست که از طریق آن خداوند با ما سخن می گوید و هنر زندگی دريافتن اين پيام هاست.
Malcolm Muggeridge
بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای انسان، بی جواب گذاشتن برخی دعاهای اوست.
Garth Brooks
خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط یکی از ما وجود دارد.
St. Augustine
خداوند امروز به تو هدیه ای 86400 ثانیه ای بخشید، آیا یک ثانیه اش را استفاده کردی تا از او تشکر کنی؟
William A. Ward
اگر دوست داری که خدا را بخندانی، نقشه هایی که برای آینده ات کشیده ای را به او بگو.
وودی آلن
خوشایندترین و با استفاده ترین افراد، کسانی هستند که نگرانی در مورد قسمتی از مشکلات جهان را هم بر عهده خدا می گذارند.
Don Marquis
ترجیح میدهم که با خدا در تاریکی قدم بزنم تا اینکه تنها در روشنایی راه بروم.
Mary Gardiner Brainard
خداوند دنیا را کروی آفریده، تا ما قادر نباشیم خیلی جلوتر جاده را ببینیم.
Isak Dinesen

+نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت14:15توسط نونو | |

هم خونه

هم خونه ی من ای خدا
 از من دیگه خسته شده
 کتاب عشق ما دیگه
خونده شده ،‌ بسته شده
خونه دیگه جای غمه
 اون داره از من دور می شه
 این خونه ی قشنگ ما
 داره برامون گور می شه
 اون دست گرم و مهربون
 با دست من قهره دیگه
 چشمای غمگینش با من
 قصه ی شادی نمی گه
 هم خونه ی من با دلم
 خیال سازش نداره
 دستای کوچیکش دیگه
 میل نوازش نداره
 شبا وقتی میرم خونه
 بوسه به موهاش می زنم
 سرش به کار خودشه
 انگار نه انگار که منم
 روزا وقتی میام بیرون
اون خودشو به خواب زده
 خب ، مثل روزگار شده
 یه روز خوبه ،‌یه روز بده
 ای دل من ، ای دیوونه
 بذار برم از این خونه

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت22:37توسط نونو | |

بهترين دوست اون دوستي که بتوني باهاش روي يک سکو ساکت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور مي شي حس کني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي .
 ما واقعاً تا چيزي رو از دست نديم قدرشو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي که چيزي رو دوباره بدست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .
اينکه تمام عشقت رو به کسي بدي ، تضميني بر اين نيست که اون هم همين کار رو بکنه ، پس انتظار عشق متقابل نداشته باش فقط منتظر باش تا اينکه عشق ، آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش که توي دل تو رشد کرده .
در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد ، در يک ساعت مي شه يکي رو دوست داشت و در يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد .
دنبال نگاهها نرو ، چون ، مي تونن گولت بزنند ، دنبال دارايي نرو چون کم کم افول مي کنه ، دنبال کسي باش که باعث مي شه لبخند بزني چون فقط با يک لبخند مي شه يک روز تيره رو روشن کرد ، کسي رو پيدا کن که تو رو شاد کنه .

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت22:36توسط نونو | |

تو كه نبودي گريه دمسازم بود
وقتي بودي خوبيت آغوش بازم بود
چقدر خونه تاريك و بيصدا بود
دريچه پهن قلبم باريك و بي‌ندا بود
راستي قناريهام ديگه نميخونن
برام توي كوچيكترين قفس
خودشونو زندوني كردن برام
چون تو نبودي حاليه
يكي پيدا نميشه همدل من شه
توي اين راه مهيب همسفرم شه
ميدونسيتي باغچه ديگه گل نميداد
حياطشم بي تو صفايي نميداد
بار اولم بودش كه ناله و زاري زدم
به كسي حرفي نگفتم تموم حرفام نگفته‌اس
از سكوت كردنش مردم تموم حرفامو خوردم
خيلي سخته كه دست من لمس نكنه دست تو
رو دست و پام سست و فلج شه واسه تو
چون تون نبودي حاليته
آدماي خوب و بد ديگه يكي شدن برام
آب و رنگشونم ديگه يكي شد برام
آب و رنگشونم ديگه بي رنگ شد برام
در بهار تابش خورشيد ملايم ديگه سوزان برام
برا من ميون پاييز و بهار فرقي نداره
ميدونم تو خواب كه بهار روي ماه ‌تو بياره
اي خدا اي خدا از تو ميخوام اسير و مجنونش شم
ديگه از بيهوده دويدن خسته شدم
ديگه از بيهوده پريدنم خسته شدم
ميدوني چون تو نبودي حاليته
خيلي بي انصافم كه بارون رحمت خدا خسته شدم
خيلي بي انصافم كه كاراو حكمت خدا خسته شدم
برا من خونه بدونه تو قفس شده
برا من زندگي بي نفس شده
مثل اون پرنده كه ديوونه شده
مثل اون موجود منگي كه بدونه لونه شده
تو ميخواي منو ويرون بكني
تو ميخواي مثل يه شير منو زخمي بكني
تو ميخواي پرنده رو از تو آشيونه‌اش بيرون بكني
من ميگم تو ميخواي با من اينجور بكني
تو ميگي نه من ميگم چون تو نبودي حاليته
برا من ديگه شبا ستاره‌اي ديده نميشه
برا من ديگه تو قلب جوونه عشق روييده نميشه
ميدونستي كه ديگه دنيا برام تيره و تاره
ميدونستي كه ديگه مردن برام دين و راهه
ديگه عاقل نميشم ديگه بالغ نميشم
ديگه از حرفاي تو سير نميشم
اينو بدون اگه خدا تمام دنيارم بده جايي نيست
اينو بدون اگه خدا تموم كارارم كنه ديگه راهي نيست
اينو بدون اگه خدا بهشتشم به من بده صفايي نيست
اينو بدون چون تو نبودي حاليته
من ديگه مثل قديم منتظر عيد نوروز نبودم
اينو بدون مثل قديم منتظر عمو نوروز نبودم
اي بي زبون تو رو بايد توي رويا ببينم
تو رو بايد تو خواب و خيالم ببينم
كي ميگه بايد يه سراب توي راه عشقم ببينم
يا كه بايد يه عذابه توي وجدان ببينمژ
ميدوني عشق تو كورم كرد
عاقبت پيرم كرد در آخر از زندگي سيرم كرد
چرا كه تو نيستي يه خيالي واسه من
توي اين بازي هستي تو محالي
يكي پيدا نميشه همدل من شه
توي اين راه مهيب همسفرم شه
 
 نگو بار گران بوديم و رفتيم
نگو نامهربان بوديم و رفتيم
نگو اينها دليل محكمي نيست
بگو با ديگران بوديم و رفتيم

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت22:35توسط نونو | |

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!
 

شعرها از یغما گلرویی

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت22:33توسط نونو | |

روزهای بیهوده از پی هم میگذرند و نشانی از خود نمی گذارند. ولی ای آخرین رؤیای عشق! هیچ چیز خیال روی تو را از جان من دور نمی تواند کرد.
سالها عمرم به شتاب گذشتند و من اینک چون درختی که بر خزان برگ های پژمرده ی خویش می نگرد، آنها را در قفای خود می بینم.
مویم از گردش زمانه سپید است و خون افسرده ی من، چون موجی که به دم سرد صرصر گرفتار آید، به سختی در عروقم جاریست، اما تصویر جمال تو، که اینک به زیور حسرت آراسته است، پیوسته با همان جوانی و طراوت، در آیینه ی دلم می درخشید؛ زیرا که خیال روی تو نیز چون روح از دستبرد زمان بر کنار است.
تو هرگز از پیش چشمم دور نگشته ای. از همان دمی که دیده ی جان بینم دیگر تو را روی زمین ندیده ناگهان در آسمانهایت مشاهده کردم.هنوز هم تو را به زیبایی آن روزی که با سپیده دم به منزلگاه سپهری خویش پریدی در آسمان می بینم.
آن روی زیبا و دلاویز و پاک در آنجا هم تو را ترک نگفته است، و آن چشمان قشنگی که فروغ عمرت در آنها خاموش گشت هنوز هم از عالم بالا می درخشند.
هنوز هم نفس باد صبا چون عاشق مفتونی دست در گیسوان تو دارد و چین و شکن های آن آبنوس در هم بافته را بر سیماب سینه ات فرو می ریزد. هنوز هم نقاب لرزان گیسوانت بر لطف جمال تو می افزاید و روی زیبای تو را چون فجری که سر از حجاب سحرگاهی بر کشیده است جلوه گر می سازد.
خورشید سپهری همه روز طلوع و غروب می کند، اما آفتاب عشق مرا غروبی نیست و تو پیوسته در آسمان جانم می درخشی.
در زمین و آسمان روی تو را می بینم و آوای تو را می شنوم. آب عکس جمال تو را منعکس می سازد و باد صبا صدای تو را به گوشم می رساند.
شبانگاه که زمین در خواب است، اگر ناله ی باد بر خیزد گوئی که تو در گوشم کلمات قدسی فرو می خوانی. چون در این اخگران پراکنده که بر چادر قیر گون شب پاشیده اند می نگرم، زیباترین آنها را آیینه ی روی تو می پندارم، و هر گه که نسیم صبا از عطر گلم سرمست میکند، گویی نفس مشک آگینتو را به مشام جانم می رساند.
هنگامی که اندوهگین و غریب، تسلی خاطر را، نهانی پیش محرابی به دعا می نشینم، دست توست که سرشک رخم پاک می کند.
چون به خواب می روم تو در تاریکی نگرانی و فرشته وار بالهایت را بر سر من گسترده ای. تو سر چشمه ی تمام خواب های منی و از نیروی خواب های من همگی چون نظاره ی روح شیرین و ملایم است.
ای نیمه ی آسمانی جان من! اگر هنگامی که به خواب رفته ام با سر انگشت خود رشته ی عمرم را بگسلی بار دیگر در آغوش تو چشم خواهم گشود.
ارواح من و تو، مانند دو فروغ سحرگاهی یا دو نغمه ی جانسوز که در هم آمیزد یکی بیش نیستند، ولی من هنوز در آتش حسرت میسوزم!
(لامارتین)

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت22:28توسط نونو | |

...............تو
تنهاترین تنهایی
تنها ترانه زیبای خلوت و سکوتم.
یگانه محرم استماع هق هق ناله های شبانه ام و یکتا نوازش گر پریشان حالی و شوریدگی هایم.
تویی که صدایم را میشنوی و در ظلمات شب به میهمانی خود رهنمونم میداری.
تویی که این ناخوانده میهمان را به گشاده رویی میپذیری و حبیب خود میخوانی.
الله به فریاد من بی کس رس فضل و کرمت یار من بی کس بس
هر کس به کسی و حضرتی می نازد جز حضرت تو ندارد این بی کس کس
تویی که عاشقانه به زجه های این شیدای رسوا گوش فرا میدهی و در سکوت شب از ترس بیداری همسایه ها نمی گویی:
دیگر بس است..............
خسته شدم.........................
هیس......................................
تویی که سیلاب اشکهایم را به نظاره مینشینی و از غربت هر دوتامان آرام و بی صدا می گریی.
نخست برای غربت این بنده از همه جا رانده
سپس برای غربت خود در میان این آدمهای وا مانده
که نه رسم بنده گی و میهمان بودن را بجا می آورند و نه حرمت خالق و صاحب خانه را نگاه میدارند.
و همین است گواه و شاهدی بر تنهایی تووووووووووووووو
************************
گونه هایم خیس واز چشمانم راهیست به ملکوت زیبای تو.
چرا که این چشمه جوشان عشق در لحظه لحظه ی میهمانی تو از برای وصال و کامیابی در قلیان و جوشش است تا حتی تو را به میهمانی خودت ببرد.
یا رب زتو آنچه من گدا می خواهم افزون ز هزار پادشاه می خواهم
هر کس ز در تو حاجتی می خواهد من آمده ام از تو ترا می خواهم
و آنگاه که بغض غصه هایم خالی میشود سر بر دوشت می نهم و تو آرام با سر انگشتان زیبایت پریشانی موهایم را نوازش میکنی که تو نوازنده غریبان و من غریبم
الهی دردم دوا کن که تویی طبیبم
ای دلیل هر گم گشته
سپیده دمان است و من از میهمانی خدا سرمست و خدا از میزبانی من دلتنگ
چرا که تمام غمهایم را به رسم رندان(یک به صد)به او دادم
 
باشد که از خزانه ی غیبش دوا کند

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت22:25توسط نونو | |

تنها از تو مي خواستم، با من صحبت کني
ولي تو به آساني قلبم را تسخير کردي
و عشق را مي شناسم، هنگاميکه مي بينمش
اما زماني که نزديم من هستي،آن...
احساسي است که خوشايند است

حسي پاک، درونم دارم
و تمام چيزي که مي دانم اينست که تو را احساس مي کنم
بسيار زياد،بسيار زياد
عزيزم، تنها کاري که مي کنم ، فکر کردن است
راجع به تو، شب و روز تو را احساس مي کنم
بسيار زياد،بسيار زياد
عزيزم، هرگز اجازه نمي دهم بروي، چرا که ...
 
اين قلب من است که در دست گرفته اي
گرفتار طلسمي هستم که نمي توانم از آن رهايي يافتم
اما عزيزم، مي خواهم بدانم آيا تو نيز احساس اش مي کني
تنها نوعي کلاسيک از عشق ورزيدن
آيا ممکن است اينگونه احساس کنم
هنگاميکه به چشمانت مي نگرم، ارتباط واقعي برقرار مي شود
هنگاميکه محبت ات را نشانم مي دهي
فراتر از آن است که فهميده بودم

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت22:24توسط نونو | |

زندگي مثل يه ديكتس ، هي غلط مينويسيمو هي پاك ميكنيم . دوباره مينويسيمو باز پاك ميكنيم . غافل از اينكه يه روز داد مي زنن:

برگه ها بالا............

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت22:21توسط نونو | |

 

 هرگز نفهميدم ، چرا ترکم کردي
و هرگز با من وداع نکردي
اما اکنون که تو را مي بينم
از درون خرد شده ام ، اما غرورم را حفظ مي کنم
اکنون مي فهمم که، بهتر است بعضي حرفها ناگفته بماند
از حقيقت مي هراسم
اما چه مي توان کرد، وقتي همچنان تو را دوست دارم
اگر مي توانستم يکبار ديگر آغاز کنيم
مي دانم اگر تلاش کنيم عشقي استوارتر خواهيم داشت
مطمئن هستم،اه
و هرگز اجازه نخواهيم داد، ازدلمان بيرون برود
مدت زيادي است
که حرفهايي گفتني در درون نگاه داشته ام
اما با گذشته روبرو شدم،اکنون مي فهمم
اجازه نمي دهم ، بر سر راهمان قرار گيرد
هرگز نمي دانستم،عشقي اينچنين استوار،پژمرده مي شود
اما چه مي توان کرد
اگر هنوز تورا دوست دارم
و تو نيز مرا دوست داري
چگونه مي توانيم دوري گزينيم
از چيزي که، زماني بسيار پابر جا بود
آيا جرات اين را داريم که بگوييم اشتباه کرده ايم

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت22:20توسط نونو | |

من شكستم اري
تو شكستم دادي باده رنگ و ريا را
تو به دستم دادي
من غريبم اري تو غريبم كردي
بي خبر از ايينه ها
پر فريبم كردي
تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندي
تو مرا سوزاندي
تو مرا بر در و ديوار بدي كوباندي
من شكستم اري تو شكستم دادي
تو مرا از بودن
تو مرا از من و از ما و تو پنجره ها
ترساندي...
تو مرا از فردا...
تو مرا از دريا...
تو مرا ترساندي
من اسيرم اري
تو اسيرم كردي...
بي خبر از باران..
تو كويرم كردي
از شراب دوري
تو چه سيرم كردي
من شكستم اري ..

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت22:13توسط نونو | |

Love is like war ... Easy to start ... Difficult to end ... Impossible to forget...
 
عشق مانند جنگ است......آسان شروع می شود.......سخت پایان می یابد.........و فراموش کردنش محال است.
 
Love is hard and will always be, but remember somebody loves you and that one is ME !
 
عشق دشوار است و همیشه نیز خواهد بود اما بیاد داشته باش یک نفر دوستت دارد و آن کس منم.
 
The rose speaks of love silently in a language known only to the heart.
 
رز با سکوت از عشق می گوید با زبانی که فقط برای دل شناخته شده است.
 
I love two things, a rose and you. A rose for a short while, but you the rest of my life
 
من دو تا چیز دوست دارم.رز و تو را.رز را برای مدت کوتاهی و تو را برای بقیه ی زندگیم.
 
Like a rose needs water, like a season needs change, like a poet needs a pen, I need you!!
همانطور که رز به آب نیاز دارد.همانطور که فصلها به تغییر نیاز دارند.همانطور که شاعر به قلم نیاز دارد.من به تو نیازمندم...
 
There are thousands of roses on this world, even if I gave you every rose , That would not be enough to tell you how much I love you!
 
هزاران رز در دنیا وجود دارد.حتی اگر من تمام رز ها را به تو بدهم برای بیان اینکه چقدر دوستت دارم کافی نخواهند بود.

 U promised 2 take care of me but u hurt me, u promised me 2 bring me joy but u brought me
tears, u promised me your love but u gave me PAIN.... I promised u nothing but I
gave you EVERYTHING!!!! 
 
تو قول دادی همیشه مراقبم باشی ولی به من آسیب رسوندی.تو قول دادی همیشه شادم کنی اما اشکامو سرازیر کردی.توگفتی عشقتو به من میدی اما فقط بهم رنج دادی.من هیچ قولی بهت ندادم اما بهت همه چی دادم.....

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت21:49توسط نونو | |

 
نبض زندگي مي زند...من و تو زنده ايم...بهار در راه است...ستاره چشمك مي زند...مرغ عشق من و تو
 مي خواند...
 
اي مهربان تر از خورشيد... مبارك باد اولين بهار طبيعت بر من و تو در بزم بودن با هم...
وام مي دهم سرماي زمستان را به زمستان و مي گريزم از او و همچو عاشقي ديوانه در مامن امن تو پناه مي اورم
و زمزمه مي كنم عاشقانه اي آرام را ...
 
خوب من...عشق در هيچ روزي جز همه روز تجلي پيدا نمي كند پس مبارك باد بر من تجلي نام تو در قلب عاشقم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت21:48توسط نونو | |


Ice Boysآهنگ جدید و زیبای

http://files.myopera.com/afshin5/files/iceboys.jpg

شب درد

دو تا آهنگ جديد از فرعون

http://files.myopera.com/afshin5/files/FERON.jpg

گناه اصلی

خوشگله


آهنگ جدید و زیبای شهریار و علیرضا به نام نامه

http://files.myopera.com/afshin5/files/Afshin_01%20Feb.%2022%2018.41.jpg

DOWNLOAD

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت21:46توسط نونو | |

سلام حالم خیلی گرفته از دست یکی از  دوستای نامردم .منظورم دختره مامانم همیشه میگه به همه خیلی زود اعتماد می کنی و ضربه ی بدی می خوری ولی گوش نکردم بخدا قسم این دوستم رو خیلی دوس داشتم هرچی تو دلم بود بهش می گفتم حتی مسایل خانوادگی و...ولی امروزخیلی نامردی کردومن براش  گریه کردم اونم زیر بارون خیلی دلم خالی شد.اون خیلی بهم دروغ گفت منو تو وضعیت بدی تنها گذاشت.از همه بدم میاد هانی ازت متنفرمممممممممممممممم.

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت17:24توسط نونو | |

تاوانِ عریان ترین عفونت عصیانِ تو را
چون زخمی به دوش دارم
و لحظه ها
لحظه ها
لنگان لنگان چنان سنگین
در من می گذرند
کمکی مانده به زانو بنشینم
تا ویرانیم را باد
ـ شادمانه ـ
تا آنجا که دوستش ندارم
سوغات برد
نمی دانم کدام دست؟
از چه؟
تمامِ تقدیرِ مرا اینگونه تقریر کرد
تا تاوانِ عریان ترین عفونتٍ عصیانِ تو را
چون زخمی به دوش کشم.
 
 
 
 
بلاتکلیفم!
مثِ کتاب ِ فراموش شده یی
رو نیمکت ِ یه پارک ِ سوت ُ کور
که باد ِ دیوونه
نخونده وَرَقِش می زنه!●
 
 
 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت1:10توسط نونو | |

کاش می دانستید زندگی با همه ی وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست .
*
*
*
زندگی حس جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است .
از تماشاگر آغاز حیات
تا به جایی که خدا میداند
 
 
 
...داریم این مسیر رو طی میکنیم
در حال رفتنیم . هم خودمون...هم عمرمون...
داشتم فکر میکردم که راه های نرفته زیاد داریم : طی کردن راه تحصیلی و کنکور , رشته ها ,شغل , گرفتن مدرک , زندگی آینده , پیشرفت های علمی و بهتر کردن وضع جامعه و انجام وظایف دینی  : همه و همه باید درست به پایان برسه  تا با خیال راهت راهی اون دنیا شیم...
آخه ما فقط یک بار به دنیا می آییم , یک بارهم از این جا میریم
پس چه بهتر که وقت عزیزمونو صرف کارای بیهوده که هیچ سود دنیوی و اخروی توش نیست نکنیم...

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت1:7توسط نونو | |

مرا عمري به دنبالت کشاندي
سرانجامم به خاکستر نشاندي

ربودي دفتر دل را و افسوس
که سطري هم از اين دفتر نخواندي
 
گرفتم. عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکي هم فشاندي !

گذشت از من ،ولي آخر نگفتي
که بعد از من به اميد که ماندي ؟
 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت1:5توسط نونو | |

 

  روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است ، قرار میگیرد و آدمهائی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

  در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه ، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آنرا بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند تا به حیات خود ادامه دهند.

  چشمهایم را به کسی هدیه کنید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشمهای یک زن ندیده است.

  قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهائی پیاپی و آزاردهنده چیزی بیاد ندارد.

  خونم را به نوجوانی بدهید که اورا از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

  کلیه هایم را به کسی دهید که زندگیش به به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه میکند.

  استخوانهایم ، عضلاتم ، تک تک سلولهایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند زنید.

  هرگوشه از مغز مرا بکاوید ، سلولهایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا با کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دورگه فریاد بزند و دخترک ناشنوائی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

 آنچه را که ازمن باقی میماند بسوزانید و خاکسترم را بدست باد بسپارید تا گلها بشکفند.

 اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم ، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

 گناهانم را به شیطان و روحم را بدست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید ؛ عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست کلام محبت آمیزی بگوئید.

 اگر آنچه را که گفتم انجام دهید ؛

                                       همیشه زنده خواهم ماند. 

*****

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت0:53توسط نونو | |

بنویس، عاشق خسته! بنویس!
عشق ُ با خط ِ شکسته بنویس!

تو رَجزخونی ِ این حنجره ها،
از دل ِ به خون نشسته، بنویس!

بنویس شاپرک ِ مرده ی ما،
از تو بندِ پیله رسته! بنویس!

بنویس که این صدای بی دروغ،
عُمریه نخورده مَسته! بنویس!

اب تبِ ترانه های بی صدا،
از رفیقای گُسسته بنویس!

نتِ تک خونی ِ ساز ُ پاره کن!
نُتار ُ دسته به دسته بنویس!

بنویس که اوج ِ پرواز ِ کلاغ،
مثل ِ این زمونه پسته! بنویس!

یه نفر تو سرزمین ِ شبْ هنوز،
دل به تاریکی نبسته ! بنویس!
 
شكايت نمي كنم ، اما ايا واقعا نشد كه درگذر همين هميشه بي شكيب ، دمي دلواپس تنهايي دستهاي من شوي؟ نه به اندازه تكرار ديدار و همصدايي نفسهامان ! به اندازه زنگي ..... واقعا نشد؟؟؟؟
 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت0:16توسط نونو | |

 

خدایم !

چرا از من روی گردانده ای؟

از چه رو با دلم به آشتی ننشسته ای ؟

                                             -وقتی دیدگانم از اشک شوق لبریز است.-

قلبم ، این زخمی اندوه ، هنوز تورا میخواند ،

                                                    اما تو روی از من نهان میداری !

روزها خورشید را نظاره میکنم ،

     شبها هر ستاره را می نامم ،

             با گلها سخن میگویم ،

                                                   اما تو همچنان روی از من پوشانده ای !

معبودم !

مرا از عمق این حزن گرانبار بخوان ،

تا با بالهای عشق به سویت پرواز گشایم. 

بهار ، موسم وحدت سررسیده است ،

اما من هنوز در سرشک دیدگانم غوطه ورم.

در این سپیده دمان ،

                       درختان سرسبز را می نگرم ،

اما هنوز ترانه جدائی در گلویم میخواند :

                                                " معبودم ! کجائی ؟ "

خدایا !

پیرو خواست تو هستم !

تو آن جاودانه بی مرگ هستی !

اگر ازآن تو شوم ؛ من نیز بی مرگ خواهم شد.

خدایا !

در همه عبادتگاهها ،

عابدانی میبینم که تورا می پرستند

واز هر زبان ستایش نام تورا میشنوم .

تمامی ادیان ، به جستجوی تو هستند

وتو را یکتا و بی همتا میخوانند.  

خدایا !

در معبد و مسجد ، در دیر و در کلیسا ،

خانه به خانه ، تورا میجویم.

در هر کتاب مقدس و به هر زبانی ،

نام تو را میخوانند.

در نماز و نیایش ، نام تورا میشنوم.

و عشق تورا می یابم.

خداوند ؛

به تمامی انسانها خوشامد میگوید :

              " بنگر ، مرا بپذیر !

                 بمن ، عشق بورز !

                غمگین مباش و از هیچ چیز نهراس."  

خدایا !

برای عابد تو هر گوشه جهان ،

                                     محراب عشق

               و هر لحظه ،

                                     مقدس و متبرک است.

    (((((((((((

 هنوز با "خود" خودم جور جور نیستم ،

اما ، "خودآ" میدونه که "خود"مو چقدر گم کردم تا تونستم داشته باشمش !

یاحق

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت15:59توسط نونو | |

بدون خطر کردن، به دست آوردن دوست داشتنی ها چگونه ممکن است و چه ارزشی دارد؟
خطرات می توانند محک عشق باشند و قلب را بیازمایند.
دوست داشتن، خود را به خطر افکندن است و عشق، چشم پوشیدن از خود.
عشق، خود را ندیدن است و او را دیدن،
و اگر عاشق خود را دید، او را در خود دیده و جز او را نمی بیند.
هر چیزی قیمتی دارد و قیمت معشوق حقیقی، همه چیز است، حتی بیش از همه چیز.
هر چیزی به قیمتی حا صل می شود و اما معشوق حقیقی خودت را می خواهد، کامل و تمام و خالصانه.
کم است، کم است حتی اگر همه چیزی را فدای او کنی و خود را قربانی اش.
اگر او یگانه حقیقت است، پس همه چیز کم است...
??
زیبایی حقیقی نایاب و دور از دسترس است.
حقیقت زیبا، دست یافتنی نیست بلکه خودش می یابد و با خودش می برد.
حقیقت فرّار است و هرگز در یک جا باقی نمی ماند.
اگر برای دمی هم او را ببینی و تجربه اش کنی، این به تمام زندگی می ارزد و ارزش مردن را دارد.
بعد از دیدن زیبایی حقیقی، بدون آن زیستن، زندگی نیست
و پس از دیدن آن زیبایی، مردن، مردن نیست...

...

و سرانجام عاشق در وجود معشوق می میرد. اما در معشوق، مرگ راه ندارد.
پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود، معشوق می گردد.
معشوق نیز در عاشق، آشکار می گردد.
و عاشق در می یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده.
این گونه است که
عشق و عاشق و معشوق
یکی می شوند زیرا یکی بوده اند و یکی هستند.
در حضور الهی، این چنین زندگی کنید.
آنگاه رستگارید.
قسمتی از کتاب نقّاش و قوهای وحشی
نویسنده کلود کلمان
مترجم پریا ( شباب حسامی )

بر عکس می گردم طوّاف خانه ات را

دیوانگان آدم به آدم فرق دارند

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت15:52توسط نونو | |

 
اگر
بگویم ملکه مادر مالک الرقاب کاخ سعد آباد بود و حتی پسرش محمد رضا هم از او حساب میبرد به هیچ رو غلو نکرده ام. واقعیت این بود که خود من همیشه سعی میکردم با او روبه رو نشوم زیرا پیش بینی برخورد او ناممکن بود. زهرا مشهدی از زمانی که رضاشاه یک قزاق ساده بود ندیمه تاج الملوک بود و هم سن و سال او بود. رابطه آنها از دو خواهر بسیار صمیمانه تر بود. این دو دختر نوجوان یعنی سکینه و خدیجه شیرازی را احترام الملوک در سال 1340 به تهران آورد و درکاخ برای امور پذیرانی و نظافت و اتاق داری کاخ ملکه مادر تربیت کرد. شبها در کاخ ملکه مادر بساط شب نشینی و ساز و ضرب برقرار بود.
من گاهی اوقات به حال و روز ملکه مادر و سر زندگی و نشاط او غبطه میخوردم. غم و غصه برای این زنبیمعنا بود و به پیری هم اعتقادی نداشت. هر شب یک عده نوازنده از رادیو ایران به کاخ او میآمدند. دراین اواخر عاشق حرکات ظریف و زنانه فریدون فرخزاد و رقص و آواز او شده بود. در همین برنامه های شبانه این دو دختر هم که صدای گرم و دلنشینی داشتند گاهی اوقات به تشویق احترام الملوک اشعاری را میخواندند و میرقصیدند. یکی از نوازندگان و آهنگسازان بنام آن روز رادیو که صدای این دو خواهر را شنید از ملکه مادر تقاضا کرد اجازه دهد آنها را برای تست صدا ببرد. ملکه قبول کرد و دخترانی که برای اتاق داری و خدمت در کاخ تربیت شده بودند خیلی زود به معروف ترین خوانندگان زن در ایران مبدل گردیدند و اسم هایده و مهستی را برای خود برگزیدند. خیلی به ملکه مادر علاقه داشتند و پس از آن که خوانندگانی معروف شدند مرتب به قصر میآمدند و ملکه

 را میبوسیدند. هايده فراگيری موسيقی و آوازخوانی را نزد استاد علی تجويدی آغاز کرد

 

گويی نام می تواند تعيين کننده کيفيت صدای او بشود! هايده از سال 1345 فراگيری موسيقی و آوازخوانی را نزد موسيقيدان معروف علی تجويدی آغاز کرد. تجويدی در ميان آهنگسازان ايرانی، معروف شده است به کاشف صداهای ناب! البته صدا ها را کشف کرده، پرورش داده، معرفی کرده، ولی چند صباحی نگذشته که آن ها را از دست داده است. يا خودشان به راه ديگر، غالبا راه کاباره، رفته اند و يا رنود آنها را از او به غنيمت گرفته اند. هايده به گمان از آخرين کشفيات درخشان تجويدی باشد. شانسی که هايده آورده، اين بوده که تجويدی آهنگ تازه ای را در مخالف سه گاه و در پيوند با شعری برانگيزاننده از رهی معيری آماده اجرا داشته است. اين ترانه با زير و بالاهايی که دارد، معرف دقيقی برای صدای گسترده و پر توان هايده شده و صدای هايده نيز متقابلا ترانه تجويدی - معيری را تاثير بيشتر بخشيده است.
متن اين ترانه که آزاده نام دارد، آخرين کار موسيقائی رهی معيری است که در تب بيماری آن را سروده و کمتر در يک سال پس از آن، در آبان ماه سال 1347 درگذشت. ترانه آزاده با صدای هايده، آهنگ از علی تجويدی با شعر رهی معيری.
هايده، سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت. تجويدی خود در يک گفتگوی راديويی در شرح ساخت و پرداخت آزاده گفته است که رهی پس از آن که نيمی از ترانه را ساخنه، بيمار شده و بر اساس حالاتی که به خاطر آن کسالت در وجودش بوده، بقيه را با سوز و حال بيشتری تمام کرده است.
ترانه نشان می دهد که رهی، در بستر مرگ به تنها چيزی که برايش باقی مانده بود، می نازيده است به آزادگی:
يارب چو من افتاده ای کو؟ / افتاده آزاده ای کو؟/
تا رفته از جانم برون، سودای هستی/ آزاده ام، آزاده از غوغای هستی/
گلبانگ مستی آفرين/ هم چون رهی سر دادهام من/
مرغ شباهنگم ولی/ در دام غم افتاده ام من/
خندان لب و خونين مگير/ مانند جام بادهام/ آزاده ام من!...

استاد تجويدی در گفتگويی گفت: آزاده را هيچ خواننده ديگری نمی توانست چون هايده با چنين وسعت صدايی بخواند ... هايده با خواندن اين ترانه و چند ترانه ديگر که من به او دادم، توانست تحولی در ترانه خوانی و آواز خوانی ايجاد کند و تاثيرات تازه ای در موسيقی سنتی به وجود بياورد...

 
راه ديگر
زنده یاد هایدههايده، اگر چه در سال های پيش از انقلاب همچنان روی صحنه ماند ولی بيشترين زمان و توان خود را در خدمت بازار قرار داد که بيشتر به سود و زيان می انديشد تا به ارزش ها. تجويدی که زمانی به شکوه گفته بود که هر صدائی را که کشف می کند و می پروراند، بعدها بهره اش را به کاباره می برد. در عين حال گناه اين انحراف را پيش از آن که بر گردن خواننده ها بگذارد، از چشم جامعه می بيند: جامعه بود که اين ها را به سوی کاباره می کشانيد... من در شوراهای موسيقی می گفتم که حقوق اين ها را زياد کنيد تا احتياج به رفتن به کاباره نداشته باشند... ولی نکردند اين کار را... حقوق بسيار کمی مثلا 500 تومان به خواننده می دادند، در حالی که همين خواننده وقتی به کاباره می رفت شبی ده هزار تومان می گرفت... گناهی نداشتند... زندگی غير از اين را اجازه نمی داد...
صدای هايده و برخی از ترانه های غميادانه او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و تبعيديان دلشکسته بوده است. هايده، پس از آزاده، چند ترانه ديگر نيز از تجويدی خواند و بعد سر و کارش به کاباره افتاد، از او جدا شد و به موسيقی به اصطلاح مردمی، نزديکتر شد. محمد حيدری، جهانبخش پارزکی، صادق نوجوکی و انوشيروان روحانی آهنگسازان ديگری بودند که صدای رسای هايده را در اجرای ترانه های خود به کار گرفتند. همان قدر که اين ها در راه مردمی شدن به هايده ياری رسانيدند، او نيز با صدای پر جاذبه خود سبب سکه شدن کار آن ها شد!
 
مهاجرت به شهر فرشتگان (لس آنجلس)

پس از انقلاب کار را ديگر يکسره کرد. مهاجران مخاطب موسيقی آن قدر خسته و شکسته بودند که ديگر به ارزش ها نمی انديشند و تنها تفريح و سرگرمی می خواستند. سرمايه نيز در جايی به کار می افتاد که مخاطب انبوه داشته باشد. بر بستری چنين تنيده از تفريح و تجارت موسيقی معروف به لس آنجلسی به دنيا آمد و بيشتر خوانندگان مهاجر از جمله هايده را نيز به خدمت خود درآورد.
اين حرف، بدان معنا نيست که در ترانه های غربتی هايده هيچ گوشه با ارزش دلنوازی وجود ندارد. در وهله اول بايد به جنس صدای ناب و کمياب او انديشيد که در همه بازمانده هايش يکسان مانده است، در اين دنيای بی صدائی و بد صدائی خود، نفس ارزش است!
هايده در اين هشت نه سالی که در مهاجرت به سر برد، دست کم توانست بخواند. اگر در ايران مانده بود سرنوشتی بهتر از پريسا و هنگامه اخوان پيدا نمی کرد که هنوز که هنوز است نمی توانند، آزادانه - و برای همگان - بخوانند، با آن که به دامنشان، پيرايه ابتذال نبسته اند! صدای هايده و برخی از ترانه های غميادانه او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و تبعيديان دلشکسته بوده است. هايده، سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت و در گورستان وست وود لس آنجلس به خاک سپرده شد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت15:50توسط نونو | |

دیگه فرصتی نمونده
 نازنین !‌ نازت رو کم کن
دارم از صدا میفتم
کمکم کن ! کمکم کن
یک ترانه پا به پا باش
این صدای آخرینه
بی تو رو به انقراضم
حرف آخرم همینه
نبض معیوب حضورت من رو آخر از پا انداخت
بازی عشقت رو آخر دل ناباور من باخت
وه چه بی حنجره ام من
تشنه ی یه جرعه آواز
مثل یه مرغ مهاجر
وقتی تن میده به پرواز
بی تو بی بهانه ام موندم
واسه پرواز دوباره
مرد غمگین سکوتم
حرف تازه یی نداره
نبض معیوب حضورت ‚ من و آخر از پا انداخت
بازی عشقت رو آخر ‚ دل ناباور من باخت
 
مثل آسمون عجيبي شبي آبي ، شبي قرمز **** ولي هر رنگي كه باشي منو دوسم نداري هرگز**** دلمودادم به دستت براي يادگاري **** قابلي نداره بردار ميدونم دوسم نداري ****

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت15:45توسط نونو | |

نمی گویم فراموشم مکن هرگز،ولی گاهی به یاد آور، رفیقی را که می دانی نخواهی رفت از یادشUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

داشتم فکر می کردم به ماندن و رفتنت،
نفهمیدم چه شد ... دیدم رفته ای!
... بعد یک دفعه دلم خواست همه ی باورهای تلخم را بریزم دور؛
"عشق در نرسیدن است. با وصل، عشق می میرد."
نفرین به باورهایم!
بعد یک دفعه دلم خواست همه ی فاصله ها را پاک کنم؛
"همیشه فاصله ای هست"
نفرین به فاصله!
.
.
.
بعد نگاه کردم دیدم، چه تنها شده ام. دیدم چه قدر دلم هوایت را کرده است.

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت15:33توسط نونو | |

دلم تنگ تونيست دلم تنگ خودم است .... دلم تنگ دستان تو نيست .... بلكه براي دستان خودم تنگ است ... دلم براي دل تو نمي تپد ... دلم براي خودم مي تپد ... چرا كه من و تو از روز اول یكي بوديم براي هميشه وعده مان هم همين بود . هم اكنون دنبال خودم مي گردم .... من كجايم
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود میسرم به روی آتش که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس مسپارم شمائل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم من رمیده دل آن به که در سماع نیام که گر به پای در آیم به در برند به دوشم
كجايي كه مرا بي جواب گذاشتي از دور مرا مي بيني ومي بينم كنج كلامت ولي اي دوست كجايي از كي بپرسم از كي طلب كنم چشمان مستم كي را ببيند وقتي تو آنجايي
ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي من نگويم چه كن ، ار اهل دلي خود تو بگوي دو نصيحت كنمت بشنو صد گنج ببر زدر عيش در آي و به ره زهد مپوي بوي يكرنگي از اين نقش نمي ايد خيز دلق الوده صافي به مي صاف بشوي
 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت15:32توسط نونو | |

نگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:
هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد'
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد'
و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.
و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد.
هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد.
و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.
و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند.
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.
سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد.
و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد.

عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد.و. بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد.

اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد '
خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد.
و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد.
به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست'
جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.
و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.

عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.
و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.
عشق نه مالك است و نه مملوك.
زيرا عشق براي عشق كافي است.

وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد'
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.
آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.
و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.
از كتاب ‹پيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران
ترجمه ي دكتر حسين الهي قمشه اي

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت15:31توسط نونو | |

 

چه سنگين گذشت عصر باراني ام
گويي نوازش نمي کرد، باران صورتم را
وامروز دوباره شکست
تکه اي از شکسته هاي قلبم
درآن گوشه ي پاييزي
گريه ام، فريادم، تنها سکوتي بود
تا حرفهايم
در بستري از بغض بخوابند
کاش گفته بودم...
کاش گفته بودم تو روزي بتي بودي
که قلبم ستايشت مي کرد
دريغ از گوشه چشمي
که همان، بت شکنم کرد
وامروز...
بخشايش عذرم
مفهومي بي رنگ است
گمشده در اعماق تاريک قلبم

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت22:46توسط نونو | |