تبليغاتX
رنگ زرد پاییز
سلام دوستای گل و عزیزم خیلی ممنون از همتون که همیشه به فکر من بودید و همیشه بهم سر زدید.حمیدهی عزیزم.داش امین.وخید عزیزززززززززززززززم.شروین خان گل.نگار جونم.ابجی ستاره.هریه ی نازنین و با معرفت.سمیرا خانوم.مجتبی جان از همتون ممنونم.دوستون دارم هوارتااااااااااااااااا. وووپسر دایی خودم اغا سینا بچه ها حتما به وبش سر بزنید.

 

  

آيا ارزش قلبمن از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟

شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟
 

 

 

 

عادت همه چيز را ويران مي کند واي به روزي که چيزي -حتي عشق-عادتمان شود....
عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان ديگر سخن عاشقانه گفتن،دليل عشق نيست وآواز عاشقانه خواندن،دليل عاشق بودن ولي اي دوست،تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار و کلام ساده ي عاشقانه ات راخالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده.............


خو شبختي توپي است که وقتي مي غلتد به دنبالش ميدويم و وقتي مي ايستد به آن لگد مي زنيم



کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم که . من دیگر خسته تر ازآنم که زندگی کنم تا بداندغم شبها یم را.... تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را..... قانون دنیا
تنهایی من است..... و تنهایی من قانون عشق است....و عشق ارمغان دلدادگیست.. و این سرنوشت سادگیست
 


+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت14:9توسط نونو |
بهانه باران کن مرا!
بهانه ام برای بودن کم است
آنچنان تبر تیز جلاد روح ، می کاود مرا که درخت وجودم
سر سجده را به زمین سپرده!
کاری نمی توان کرد
مادرم سایه ات را در دلم دید و گفت :
امید من امیدوار باش
بهار نزدیک است
گفتم :
چطور؟
گفت : تو می توانی لحظه را امیدوار باشی
یا نا امید از دست بدهی
اما خودت هم می دانی در امید چیزی هست که در نا امیدی نیست
و آن
آرامش اکنون و وصال فرداست
قطره را ببین
که چگونه از برای رسیدن به دریا خود را از بالای بی کران به دریا می افکند
همین قطره با گرمای مقصد نور ، خورشید
آنقدر سبک می شود که دوباره بخار می شود
سبک تر و سبک تر وسبک تر
تا جایی که به بالای بی کران باز میگردد
اگر تو امید امروز و لحظه را نداشته باشی
نه دریا را می بینی و نه آسمان را دوباره !
گفت : بهار با آنکه می داند سه ماه دیگر باید برود
باز تا آخرین لحظه می ماند
می ماند در اکنون و سبز سبز می کند معبد خدا را بر روی زمین
درختان سبز می شوند و روح دوبارهُ خداوند را احساس می کنند
و
زمستان
زمستان هرگز خودش را نمی بازد
می رود
می ماند تا آخرین لحظه و می لرزاند
اما هدفش را سرمشق خود می کند
تا آخرین لحظه ُ روز 29 اسفند را به نام خود ثبت می کند
و او در آخر گفت گاهی نا امیدی بهانه ای برای امید است
گفت امید بهانه نمی خواهد
فقط باید بدانی ما آدمها بهانه ای  برای رفتن نداریم
نه بهانه ای برای بودن و ماندن !
حال به مادرم سوگند خوردم که سال تازه را با امید به خدای هستی آغاز کنم و تا آخرین روز آن بهترین باشم
 
+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت3:2توسط نونو |
 بگو آخر من با تو چه کردم؟Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

گفتي که مرا دوست داري زندگيم زيبا شد
گفتي که عشق مرا در دل نهاده اي
خيال کردم که خوشبختي از ان ما شد
هر چه کردي پس از آن گله اي نداشتم
گفتم عاقبت يارم پيدا شد اندک اندک از کنارم دور شدي
نم نمک ديدم که ديگر مرا نميخواهي
نگو که غافل بودم دلت با ديگري آشنا شد
کم کم از من فرار کردي
نم نمک رميدي و رفتي
فهميدم که دلت ديگر از دلم جدا شد
آري درست حدس زده بودم
روزي آمدي و بانگ بر داشتي که دلم از تو رها شد
بگو آخر من با تو چه کردم

که اينگونه مرا اسير کردي

آنگاه وجودت اينقدر بي وفا شد ......
+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت2:48توسط نونو |
 
از وقتی که مردم
دلتنگی هایم چندین برابر شده است.
یادت هست؟
حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را
با تو بودن خرج می کردم
آرام و بی صدا می گفتمت:
دلتنگم.
و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد
تا لحظه ی مرگ.
دوستت دارم شیرین ترین کلمه ای ست که
در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.
وقتی تازه زیر خاکی شدم
قدیمی تر ها تشر می زدند
که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟
در این جا
اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست.
هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند.
می دانی؟
من نگران قلبم هستم
اگر آن را هم بخورند
دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟
اینقدر از من نترس
شب سوم بعد از مرگم
آمدم به خوابت که همین را بگویم،
اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی.
نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی !
اما ببین...
به خدا من همان عاشق سابقم
فقط...
فقط کمی مرده ام !
همین......
+نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت0:21توسط نونو |
من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بي كس
گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام .
او كيست ؟
دو زانوي من ....
آری من دو زانوی خويش را در آغوش كشيده ام و او را ميفشارم ،
تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند .
آری دو زانوی من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهی كردند ،
اما هيچگاه آن را نيافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها يخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگريم .... فرياد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو كنم .....
اما برای كه ؟ اما برای چه؟
جز اين دو زانوی من چه كسی است تا مرا دريابد.....؟
چه كسي است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگويم .....؟
آرای به راستي كه هيچ كس نيست .....
هست؟
من تنها هستم ، تنهای تنها ....
شايد فقط تنهايی مرا بفهمد .... شايد تنهايی بتواند
داغ تنهايی را در من آرام كند!
اين دو زانوی من،
كه هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اكنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
مي خواهند در آغوش من بمانند....
تنهايی تنها كسی بود كه من می توانستم برای او آرام آرام اشك بريزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند
و من در آغوش سرد تنهايی.
تنهايي با همه رفافتش،
تك تك روياهای مرا سوزاند،
رويای عشق را .... رويای فردا را....
اكنون من تنها هستم ... تنهای تنها
در اتاق تاريكم .....
پس ای تنهايی با من بمان ،
اما از تو خواهشی دارم ميكنم
هيچ گاه حس عشق را در من همچون رويای عشقم نسوزان.
هر چند ميدانم كه تو او را هم از من خواهی گرفت ...
حال من در تنهايی خويش گم شده ام، همه چيز را از دست داده ام ، حتی خودم را ......
+نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت0:16توسط نونو |