تبليغاتX
رنگ زرد پاییز

رنگ زرد پاییز

سلامممممممممممممممممممم

یه روز خیلی مسخره و بد بود.اسمون گریه کرد واسه از دست دادن مردی بزرگ مردی شجاع و با شهامت.

تموم مردم ناراحت بودن از غم رفتن جناب اقای مهندس ادب نماینده ی مجلس.امروز همه داغدار از دست

 دادن این عزیز که به سفری همیشگی رفتن بودن.به تمامی ملت دلیر کرد به خصوص خانواده محترم

 ایشان تسلیت میگم.ایشالا که غم اخرشون باشه.

خواهش می کنم برای شادی روخ ین استاد گرانقدر فاتحه ای بفرستین.ممنون.

 

 

در قصیده ای بخوابانیدم
برهنه
 چنانچه عشق را در رحم
 و رو به اینه ها
 و رو به مسخ قبله ها
 و بپوشانید قصیده ام را
 با کاشی سبز
چرا که برهنه وار
 بی هیچ قبله ای
سبز خواهم شد
و آنگاه خورشید
 بر من نماز خواهد برد

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت19:56توسط نونو | |

      سلام دوستان 
 
                     *********************************
 
من از تو می نویسم کلام تازه ای تو از من می نویسی که پراوازه ای
رسیده وقت رفتن نشسته توچشام سکوت مبهم تو شکسته تو صدام
برای کوچ اخر تو همراه منی برای دل بریدن دلیل رفتنی
می مونه کنج سینم هوای انتظار می خونم شعر رفتن تا برگرده بهار
تو دریای نگاهت شکسته قایقم
تودنیای بزرگت غریبی عاشقم
برای شعر خوب تو می خونم
مسافروقت رفتن خداحافظ نگو تو کوله بار عشقی سفر تا راه دور
که زیر سایبون تو می مونم
سفر تا انتها تو هم با من بیا تویی همراه من تمووم لحظه ها
تو تنها عاشقی برای قصه هام بیا با من بمون تو نبض جاده هام
که مقصد منتظر برای ما سکوت و میشکنه صدای ما
 
دوستت دارم تا دنیا دنیاست
  ÍÇá
 ÎæÈی äیÓÊ ... Êæ ÓÇÏå ÊÑ ÇÒ ÇیäåÇیی ...    
                    
********************************
شاد باشين
ارادتمند شما

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت14:27توسط نونو | |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام نونو برگشت.چقد خودمو تحویل گرفتم.برگشتم فقط به خاطر  ارباب بهترین دوستم.و تو دخترام هدیه که حرف نداره.بگذریم.ولی این مدت که نمی اومدم خیلی اعصابم خورد بود داغون بودم.هانیا می دونه.این مدت اینقد عروسی دعوت بودم.امروزم بازم دعوتم.ولی فکرنکنم برم.اخه تا ساعت ۸ کلاس کامپیوتر دارم.بعدشم زشت می شه تنها برم.اخه عروسیه فامیله دخی خالمه.مامان اینام نمیان.دیگه می گن نمی خواد ۸ تنها بری.حقم دارن.ولی ایشالا واسه خودتون و دانشگاه خودم.

 

 

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.
يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.خدا... دل آدمو از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد.
ولی امان از دست اين آدم.دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش.
 ولی مگه اين آدم , آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داشت هيچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.آدم دراز به دراز چشمش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجایش بس که از دست آدم ناراحت بوديه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.
آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو  سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد.
 و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.
بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخت رو زمين و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه  ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد....
خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.چرخيد و چرخيد.آسمون رعد زد و برق زد.دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.
همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفت و شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دست کشيد روی چشای بسته آدم.آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.
پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.سينشو چسبوند به سينه آدم.خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو  سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.آدم با چشاش می خنديد.فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.
اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.
خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت14:26توسط نونو | |