تبليغاتX
رنگ زرد پاییز

سلااااااااااااااااااااااااااام و درود

راستی من چرا گفته بودم اپ کردم

 اصلا حواسم نبود شرمنده.نماز

روزه تون

قبول توروخدا واسه اونایی که

مشکل دارن و مریضن دعا کنید تو

 این ماه مبارک.واسه منم دعا کنید .

دوباره اعصابم ریحته بهم

مشکلاتمون بازم زیاد شده.کاش

بزرگ نمی شدم.خدا جونم نمی خوام

ناشکری کنم.ولی دیگه بسته چقد

دلهره و اعصاب خوردی.و دیدن

ناراحتی بابای گلم.اخه اوستا کریم یه

کاری کن دیگه همه چی تموم

شه.مامان بابا میگن بریم پیشه ابجیم

کلا ولی من دوس ندارم نمی خوام

 برم.توروخدا دعا کنید همه چی حل

 بشه و ما نریم پیشه ابجیم اون

برگرده.این هواااااااااااااااااااااااااااااااا

غصه دارم.راستی کاش می شد ۱

سال برگردم دوران بچگی.دیگه

دلشو ندارم بیام اپ کنم.اینقد می

شینم و از مشکلات می شنوم داغون

می شم.بابام میگه مطمین باش نمی 

ذارم هیچ وقت ناراحت

بشی.به نظرتون زندگی رو می شه

یه بازی فرض کرد.یه بازی که به

جای اینکه خودمون توش بازی کنیم

بیشتر بازیچه ایم.نمی دونم چه جوری منظورم رو بگم.حتما همه ی

 کاراش حکمتی داره دوستای گلم

 التماس دعا.

 

در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم. خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني
من در پاسخش گفتم اگر وقت داريد. خدا خنديد : وقت من بي نهايت است...
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم: چه چيز شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد: كودكي شان
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند
و بعد دوباره پس مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند
... اينكه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را ازدست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند
اينكه با اظطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند
و بنابر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه هرگز نمي ميرند
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند
دستهاي خدا دستانم را گرفت و براي مدتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم: به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد
همه كاري كه آنها مي توانند بكنن اين است كه
اجازه دهندكه خودشان دوست داشته باشند
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بياموزند كه تنها چند ثانيه طول مي كشد تا زخمهاي عميقي بر قلب آنان كه دوستشان مي داريم
ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها التيام بخشيم
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
كسي است كه به كمترين ها نياز دارد
بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند
فقط نمي دانند كه احساسشان را چگونه بيان كنند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند
و آن را متفاوت ببينند
بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم:
از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خدا لبخند زد و گفت:
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت19:36توسط نونو |
سلام بچه ها خوفین؟من که خیلییییییییییییییییییییییی خوبم چون ابجی جونم جمعه داره میاد.و خلاصه که باحال می شه و همش بیرونیم وداده مامانه در میاد که چرا یه لحظم خونه نمی مونید.

اخه منو ابجیم ۲ سال فاصله سن داریم ولی از بچگی بهش می گم اجی خیلی با هم رفیقیم به قول فامیل  میگن بدون هم اب نمی خورن.ولی خدایی ابجی دکترم خیلی گله.ماهه.

دلم می خواد جمعه که بر می گرده واسش یه چیزه خوشمل و باحال بخرم ولی نمی دونم چی؟به نرتون چی بخرم؟این مدت اینقد ناراحت و دپرس بودم که ختی دلم نمی خواست از خونه بیرون برم.راستی یه چیزه دیگه.چشمتون روز بد نبینه یییییییییییییک سرفه ای می کنم که زمین و زمین می لرزه اینقد صداش زیاده تو خیابون که راه می رم می گن سل داره.منم دلم می خواد برگردمو یکی بخوابونم دره گوششون ولی حیف نمی شه.خلاصه عرضم به حضور مبارکتون که دکتر می گفت ریه ت عفونت داره مامان اینامم خیلی ترسیده بودن که یه چیزیم نشه منم که به اندازه ی کافی ناز می کنم.سرتونو  درد نیارم سیاه سرفه گرفتم واسم فاتحه بفرستین هاااااااااااااااااااااااااا حالا همهدارن از خوشحالی بال در میارن اره؟

+نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت21:46توسط نونو |