تبليغاتX
رنگ زرد پاییز

التماس

بگو از چه گریزانی از این درمانده تنها
همه هستی من بودی در این دنیای وانفسا
همه آنان که روزگاری پاره ای از تنم بودند
به یک اخگر شرار داغ همه جان و تنم سوختند
مرا در خویش وامگذار اگر آلوده خاکم
اگر درمانده دردم ولی در عشق تو پاکم
از آنچه بر تنم دوختی لباس عافیت سوختی
فقط خاکستری مانده از آن شعری که آموختی
بگو از تازیانه ها که بر قلبم فرود آمد
به خاک افتادم از ضربت همه تن در سجود آمد
دراین رگهای خشکیده به جز مرگم چه جا مانده
به خاک گور فرو رفتم همین یک تن کفن مانده
به پایت التماسم بود به دامانت سر ماتم
به سینه ناله آخر چه دادی بر دلم مرهم
از این زندان نجاتم ده درآغوشت پناهم ده
همین رویا زمن باقیست حقیقت را نشانم ده

تو نسیتی که ببینی

تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت18:32توسط نونو |

سلام امیدوارم شب عید و یلدا بهتون خوش گذشته باشه.نمیگم مبارکتون باشه عید چون گذشت.من

 که اصلا بهم خوش نگذشت.اخه خیلی

 کار کردم تنها خودم بودم بعدش اصلا عادت نکردم مهمون میاد کار کنم.ولی چون ابجی نبود

مجبور بودم.خلاصه سنندجم برف بارید خیلی باحال بود.

جمعه آزمون قلمچی داشتم هر هفته که می رم ماشین رو می برم بچه ها چشتون روز بدنبینه

 رفتم ابیدر همون که گفتم کوهه همه یخ بود هرچی دختر با ماشین اومده بودن می ترسیدن برن

بالا من جوگیر شدم گفتم من چرا بترسم رفتم بالای بالا.همه نیگا می کردن که چطور رفتم. می

 خواستم یه جایی دور بزنم که یهو نشد یه فرمون دور بزنم .باید عقب می گرفتم.فکرشو بکنید رو

 یخ عقب بگیری.اندازه یه مو مونده بود بزنم ماشین رو داغون کنم.دیگه همه پسرا نیگا می کردن

و خدا خدا می کردن که بزنم به چیزی اونم پسرا که تا یه دختر می بینن پشت فرمونه دق می

کنن.البته بعضی پسرای... دیگه اینقد قران خوندم که خدایا کمکم کن ضایع نشم و بابا قاط

نزنه.خیلی خوب ماشین رو دور زدم و خدا جونم بهم کمک کرد که شب بیرون نخوابمواسه

بابام می گم.

+نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت18:23توسط نونو |