|
ادعای ماندن سخت بود ادعای رفتن آسان و ادعای عشق، ساده ترین سلام تو فاصلهها تنهایم گذاشتند نه از تنهایی ترسیدم، نه از فاصله چهره تو آخرین دروغ ساده بود
خدایا! مرا از غم تنهایی پناه ده، و به نیت نیکو راهنما باش، وبه تندرستی عهده دار باش؛ و از ترس نگاهدار و دلیری را بر دلم افکن.
خدایا! مرا در قضاوت به راه درست توفیق ده و از ریا برکناردار. خدایا! بستر کرامت خود را برایمان بگستران، و به نومیدی از خود محروم منما. خدایا! خیر را برای من حتمی فرما، و شناخت برگزیدن را به دل ما بیافکن، پس دلهره شک را از ما بزدا، و ما را به باور مخلصان یاری فرما. خدایا! آنچه از تقدیر تو که نمی پسندیم محبوب ما گردان، و بر ما آنچه از حکم تو که سخت می شماریم آسان گردان، و آنچه را دوست داری ناپسند نشماریم، و آنچه را ناپسند می داری برنگزینیم. و کار ما رابه آنچه پایانش پسندیده تروبازگشتش نیکوتر است پایان ده ، زیرا تو آنچه اراده نمایی انجام میدهی و تو بر هر چیز توانایی
این دیوانگست ... که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم . این دیوانگیست ... که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم. این دیوانگیست ... که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم. این دیوانگیست ... که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است. این دیوانگیست... که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم. این دیوانگست که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است ... این دیوانگیست ... که همه ی شانسها را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم .. «این مطالب را یک دوست قدیمی وقتی من در اوج ناامیدی بودم برایم بفرست. ازش ممنونم امیدورام برای شما عزیزان هم کاربرد داشته باشد. البته در اوج خوشیها» --------------------------------- چرا وقتي پايمان، جايي از اشتباه خودمان توي چاله مي رود، حاضر نمي شويم قبول كنيم كه اين اشتباهي بوده كه كرده ايم و دنيا به آخر نرسيده. چرا وقتي عاشق مي شويم بي دليل همه وجودمان را بي دريغ حراج مي كنيم. چرا هر چه عشقمان غليظ تر و شديدتر است ، سرعتمان در هيچ شدن بيشتر و اگر در اين بين طرفمان عوضي در بيايد (حالا يا از اول ما اشتباه انتخاب كرده ايم يا نه، انتخابمان لياقت محبت را نداشته، فرقي نمي كند) زود همه بيرق هاي محبت را چال مي كنيم و جايش خنجر و سپر و نيزه بيرون مي آوريم ، غافل از اين كه دنيا با يك آدم و يك عشق شروع نشده ، تمام هم نمي شود. تا دنيا دنيا است آدم و عشق و خطا هم هست. به جاي اينكه با تمام قدرت درياي عطوفت وجودمان را تبديل به سيلاب نفرت كنيم، كافي است فقط حواسمان را جمع كنيم تا دوباره اشتباه نكنيم. «این مطلب را هم از یک کتاب رمان گلچین کردم. من که خیلی خوشم آمد. امیدوارم شما هم خوشتان بیاید»
|
About![]()
سلام من نوشین هستم دختزی تنها خیلی تنها.متولد 22/11/67 یه جورایی انقلابی البته روز تولدم رو میگم یه زمانی خیلی شیطون بودم اما حالا نه رشته کامپیوتر دختری از طایفه کرد از سرزمین کردستان.رانندگیم خیلییییی دوس دارم یعنی وقتی رانندگی می کنم اروم می شم راننده تو جاده هام بابام همیشه میگه تو پسرمی اخه خدا رو شکر دااش ندارم یه ابجی دارم اونم هند دندونپزشکی می خونه 2سالل ازم بزرگتره کوچیکم 11سالشه عاشق رنگ زرد و عاشق داریوش هستم.یه جورایی به قول دوسام وقتی داریوش گوش میدم و دپرس هستم میگن اره دیگه داریوش و عرق سگی و یه نخ سیگار فقط کمه.
Home
|