تبليغاتX
رنگ زرد پاییز

رنگ زرد پاییز

سلام.خوبین بچه ها؟

نمی دونم چرا از روزای جمعه بدم میاد.خیلی دلگیره.اینقد اعصابم خورد میشه.اخه جایی نذاریم که بریم.بابام اصلا حوصله نداره.منم میگم مامان پاشوبا هم یه دور میریم ابیدر و برمی گردیم.دیگه باماشین میریم برمی گردیم.خلاصه یه مذتیه خیلی درهمم.ریختم به هم.دانشگاه سما هم قبول شدم اخه دولتی هند بودم مریض بودم نشد برگردم خونده بودم.ولی اونام گفتن پرونده ت کامل نیس بهمن برو سر کلاس.اعصابم خورده.مثله همیشه تنها و دلتنگ.

سنگ عشق
زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.
مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.

***
سيل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك روز رسيد كه قلبش تَرَك برداشت و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.
فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.

***
مردم اما نمي دانند جهان چرا اين همه تازه است. زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي كند!

***
رنگ عشق
در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛ و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي پروا بگذر، كه خدا كسي را دوستتر دارد كه لباس‌اش رنگي‌تر است!

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت21:30توسط نونو | |

 

ميگن خدا وقتي آدم ها رو آفريد بهشون يه خورجين داد كه بندازن روي دوششون. مردم عادت كردند كه عيب هاي خودشون رو بذارن توي جيب عقبي و عيب هاي ديگران رو بذارن توي جيب جلويي. اينطوري عيب هاي خودشون رو كه اون پشته هيچوقت نمي بينن، ولي عيبهاي ديگران كه جلوي روشونه رو به دقت ميبينن. به قول شاعر: نظر به كار مفيدم نمي نمايد كس، هزار ديده نگهبان اشتباه من است.

--------------------------

عيسي(ع) روزي از کنار جماعتي مي‌گذشت، آنان نسبت به پيامبر خدا توهين کردند و سخنان زشت و ناروا گفتند. عيسي(ع) در جواب ايشان سخنان نيک و زيبا فرمود. يکي از حواريون سؤال کرد اي پيغمبر خدا چرا اين حرفهاي زشت را با سخنان خوب پاسخ گفتي. عيسي(ع) فرمود: هر کس آن سرمايه‌اي را که در وجود خود جمع کرده خرج مي‌کند، سرمايه ايشان بدي بود و بد گفتند و چون در ضمير من جز نيکويي نبود از من جز نيکويي نبايد خرج شود.

------------------------------------

ابوبکر شبلي که از بزرگترين عرفاست مي‌گويد روزي شخصي را ديدم که زار زار مي‌گريست، از او پرسيدم چرا گريه مي‌کني؟ شخص جواب داد: دوستي داشتم فوت کرده و در غم از دست دادنش مي‌گريم. گفتم اي نادان چرا دوستي مي‌گيري که بميرد.

 -------------------------------

بايزيد به احمد خضرويه که او نيز از عرفاست گفت: احمد تا کي سياحت مي‌کني و گرد عالم مي‌گردي؟ احمد گفت: چون آب يک جا ايستد متغير شود. بايزيد گفت چرا دريا نباشي تا هيچ چيز نتواند تغييرت بدهد و آلوده‌ات کند.

----------------------

شيخ عطار داستان صوفي را ذکر مي‌کند که در راهي با دختر پادشاه همسفر بود، باد پرده محمل را کنار زد، او صورت دختر را ديد و عاشق جمال او شد (به منظور اين که چون حجاب کنار رود جمال جلوه کند، عشق ظهور يابد) دختر که مي‌خواست آن صوفي عاشق را امتحان کند گفت:

گر بيني خواهرم را يک زمان…..تير مژگانش کند پشتت کمان

صوفي نادان بدان سوي نگريست، دختر گفت: او را از من دور کنيد که او عاشق نيست.

تا کسي در عشق من چون دلنواز ….ننگرد هرگز به سوي هيچ باز
قصه ابليس و اين قصه يکي‌ست ….مي‌ندانم تا که را اينجاش کيست

---------------------------

کوهنورد
داستان درمورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالهاآماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مردهیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . درحال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ـــــای خدا نجاتم بده! ــــواقعا باورداری که من می توانم تو را نجات دهم؟ ــــالبته که باور دارم ــــاگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیداکردند بدنش از یک طناب آویزان بودو با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و اوفقط یک متر از زمین فاصله داشت

-----------------------------------------

 ز مردم دل بکن یاد خدا کن.... خدا را وقت تنهایی صدا کن.... در آن حالت که اشکت میچکد گرم..... غنیمت دان و ما را هم دعا کن

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت0:51توسط نونو |