|
سلام 22 بهمن تولدم بود.خیلی از دوستام با اس ام اس تبریک خوشحالم کردن.ولی خیلیام یادشون نبود ابجیم بهم زنگ زد و شبش با هم چتیدیم.بابامم وقتی برگشت یه دسته گل قشنگ خریده بود و کلی شلوغش کرد کف میزد و می گفت تولدت مبارک به جای کادو بهم پول دادن.هفته ی دیگه هم میرم واسه ثبت نام اگه خدا بخواد.ابجی گشینم 24 اسفند بدون تغییر الهی برمی گرده 2هفته می مونه دیگه تا 1 سال بر نمی گرده قراره من و مامی و یه سری از دوستاش بریم.ایشالله سال دیگه عید بر می گرده و خانوم دکتر می شه.اینقد منو تحویل می گیره بهم میگه مهندس هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها منم بهش میگم دکی جون. وضعیت روحیم هم خیلی بده.مشکلات روز به روز بدتر میشه ولی بازم شکر.همین که مامان و بابا هستن هیچ مشکلی پیش نمی اد.خونمونم خیلی به هم ریخته س از همین الان مامان میگه شروع کنیم خونه تکونی منم اصلا حوصله ندارم.اخه عید از گنبد کاووس دوست ابجیم میاد با شوهرش و بچه شون اتین که من خیلی دوسش دارم همیشه هند که بودن به ابجیم می گفت نمی شه تو بری ایران نوشین بیاد.اونا 1ساله برگشتن اخه دوست ابجی دکترای شیمی می خوند الان استاد دانشگاست.دیگه حرفا و درد دلام تموم شد.به قول یه دوست خوب که دوسش دارم خدافظی.خدایا تو همه ی مراحل کمکم کردی بازم کمکم کن.خدایا خیلی دوست دارم. من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ
گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا
مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم
پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.اما
من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم
هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.
من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.می
خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا
می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا
و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک
خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که
نابودی ام حتمی است.. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر
ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را
انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست.. در
آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم
چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و
دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران
نمایم
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
شەو گارێک بوو ...
سلام به همگی امیدوارم مثله همیشه همتون سر حال باشین هرچند دیگه هیچکدوم از دوستای قدیم دیگه بهم سر نمی زنن خیلی تنهاتر از گذشته شدم.خیلی دلتنگ ابجیمم هرروز گریه می کنم الان ۴ماهه ندیدمش وااااااااااااااااااااااااااااای من اگه یه روز نمی دیدمش دق میکردم اما حالا...با مشکلاتی که واسمون پیش اومده خیلی روحیم داغونه.خدایا روتو ازمون بر نگردون.خدایا شکرت.
|
About![]()
سلام من نوشین هستم دختزی تنها خیلی تنها.متولد 22/11/67 یه جورایی انقلابی البته روز تولدم رو میگم یه زمانی خیلی شیطون بودم اما حالا نه رشته کامپیوتر دختری از طایفه کرد از سرزمین کردستان.رانندگیم خیلییییی دوس دارم یعنی وقتی رانندگی می کنم اروم می شم راننده تو جاده هام بابام همیشه میگه تو پسرمی اخه خدا رو شکر دااش ندارم یه ابجی دارم اونم هند دندونپزشکی می خونه 2سالل ازم بزرگتره کوچیکم 11سالشه عاشق رنگ زرد و عاشق داریوش هستم.یه جورایی به قول دوسام وقتی داریوش گوش میدم و دپرس هستم میگن اره دیگه داریوش و عرق سگی و یه نخ سیگار فقط کمه.
Home
|