|
سلام وبلاگ خوبم تنها رازدار و دوستم هیچکس مثله تو نیست دوستایی که ادعا کردن تنهام نمی ذارن و میان پیشم نیومدن تا یکم دلم خوش باشه.جز دو نفر زینب جان و سودادوست گلم.ابجیم شنبه رفت تو کشوری که هیچکس رو اونجا نداره غریبه تنهاست وتا یک سال برنمی گرده اما وقتی برگرده خانوم دکتر میشه همش زنگ می زنه و می گه تورو خدا واسم دعا کن واسه اینترنم برگردم ایران دیگه طاقت ندارم منم همش قربون صدقه ش میرم.بخدا ابجیه گل و پاکی دارم.خدایا بهترین چیزها رو نصیبش کن.کلاسامم هر روز میرم حتی جمعه کلاس دارم سرم شلوغه ولی خوب جایه خالی ابجیم با هیچ چیز و هیچ کس پر نمیشه.ایشالله همیشه سلامت باشه.فدات شم اجی جونم همه براش دعا کنید اونجا تنهایی و غریبی رو حس نکنه و واسه اینترنش برگرده.سودا جونم هرکاری می کنم نمی تونم بیام تو وبلاگت.ناراحت نشی.
سلام به همگی خوبین؟2روزه که از اصفهان و شیراز برگشتیم واااااااااااااااااااااااااااااااای خیلی باحال بود جای همتون خالی بود.با خونواده دوستام رفتیم 6تا دختر بودیم تو شیراز زد به کلم یه خورده خود شیرینی کنم واسه بابایی و ماشین رو ازش بگیرم اول گفت نمی خواد خودم می برمتون و میام دنبالتون اینقد گیر دادم که اجازه رو گرفتم و رفتیم مجتمع خلیج خیلییییییییییییییییییییییی باحال بود ماشین رو گذاشتم پارکینگ یه دور زدیم تو مجتمع و برگشتم ماشین رو وردارم داشتیم میومدیم بیرون افتادیم تو ترافیک حالا ساعت 9 بود و راه هتل رو گم کردیم از یه ماشین پرسیدیم راهو بهمون نشون داد ساعت 10.30 رسدیم هتل خلاصه مجردی خیلی بهمون حال داد.ولی شب بعدش برگشتیم اصفهان با بچه ها رفتیم تو یه سری از خیابونا دور زدیم وقتی برگشتیم فشارم اومد پایین وحالم بد شد مجبور شدیم بریم بیمارستان وگفتن فشارت 8 و باید سرم وصل کنی سرماخوردگیه شدیدم داشتم اونشب یه قرص بهم دادن اینقد کسل بودم نمی تونستم حرف بزنم و خوابیدم دوستام وابجیمم 1ساعت بعد از من خوابیده بودن می گفتن تو نبودی اصلا حال نداده.2کیلو کم کردم این چند روز. ابجیم جمعه داره میره یه هفتس دلم گرفته م.م.م.م.م.م.م.م.م.م.م.م.م.م.م.م.م.م.م.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.
|
About![]()
سلام من نوشین هستم دختزی تنها خیلی تنها.متولد 22/11/67 یه جورایی انقلابی البته روز تولدم رو میگم یه زمانی خیلی شیطون بودم اما حالا نه رشته کامپیوتر دختری از طایفه کرد از سرزمین کردستان.رانندگیم خیلییییی دوس دارم یعنی وقتی رانندگی می کنم اروم می شم راننده تو جاده هام بابام همیشه میگه تو پسرمی اخه خدا رو شکر دااش ندارم یه ابجی دارم اونم هند دندونپزشکی می خونه 2سالل ازم بزرگتره کوچیکم 11سالشه عاشق رنگ زرد و عاشق داریوش هستم.یه جورایی به قول دوسام وقتی داریوش گوش میدم و دپرس هستم میگن اره دیگه داریوش و عرق سگی و یه نخ سیگار فقط کمه.
Home
|